![]() |
![]() |
|
|
یک ماسک ساده از همین هایی که این روزها خیلی از مردم برای جلوگیری از سرایت انفولانزا می زنند. باقیماندهی التهاب وشور چهارشنبهی من است. تنها فرقش این است که اگر این ماسک را جلوی دهان وبینیت بگیری هنوز هم اشکت را در میاورد .گلو وبینیت را می سوزاند. و شاید کمی از تلخی این روزها را حس کنی.
با هم بودنمان خوب بود. قبول دارم. اما این روزهایم رنگی نیست. سبز نیست. بیشتر سیاه است. با خودم درگیرم. یک علامت سوال لعنتی مدام در ذهنمان اینور واونور می رود که ایا ارزشش رو داره؟! در حال حاظر تنها دلخوشیمان این است که نشسته ایم وناخن هایمان را رنگ می کنیم...یه رنگ جیغ اساسی شاید از حجم این سیاهی بکاهد.... بعدش هم باید به فکر این باشیم که فردا صبح از کدوم در وارد دانشگاه شیم!کجا حراستش خوش خیم تره واگه ازم کارت خواستن ....بی خیال. دلمان گرفته است. ماسک را می گیرم جلوی دماغم ونفس می کشم تا اشکم دراید وتلنگری شود برای اشکهای بعدیم.... |
|
+ نوشته شده در
88/08/16ساعت توسط ترنج |
|
|
گاز اشکاور تلخ بود
اما ارزشش را داشت لااقل فهمیدیم(تو) از (ما) می ترسی!! |
|
+ نوشته شده در
88/08/13ساعت توسط رزا |
|
|
با موجی ازترنم آن روزهای سبز
می رویم از طراوت آن روزهای سبز گل میکند دوباره در آیینه خیال سوسو زنان تجسم آن روزهای سبز ای شب به میهمانی چشمان من بیا ای از تبار مردم آن روزهای سبز در ساغر نگاه عطشناک من بریز یک جرعه از تبسم آن روزهای سبز برگی اگرچه زرد به سویم روانه کن از جنگل تفاهم آن روزهای سبز امشب کنار دفتر رنگین خاطرات من ماندم و توهم آن روزهای سبز این شعر رو تو ویژه نامه نوروز ۸۸ سروش خوندم(تو مطب دکتر دندانپزشک) لابد شاعر(آقای دکتر محمد رضا روزبه) از برنامه ریزای آشوبای اخیر بوده!واژه ی رمزم تقلب!حواسمون باشه فریب نخوریم!!! |
|
+ نوشته شده در
88/08/09ساعت توسط رزا |
|
|
وقتی 10 سالم بود زیاد اهل خاطره نوشتن واینجور حرفا نبودم. اما یادمه که 77/7/7 رو تو دفتر خاطراتم که نه چون دفتر خاطرات ندشتم .تو یه تیکه کاغذ ثبتش کردم. اونم به خاطر این بود که نیم رخ کلی در بارهی این روز حرف می زد .امروزم که یازده سال از 77/7/7 می گذره و ما مثلا کلی واسه خودمون بزرگ شدیم! مستقل واز این حرفا....به خودمون قول داده بودیم 88/8/8 خوبی داشته باشیم.
امروز ناهارو با هفتا دوست خوب که با خودم هشت نفر! می شدیم تو یه رستوران خوب صرف کردیم. گفتیم خندیدیم خوش گذشت کلی!!!بعدشم که کلی خیابونا رو دوریدیم!بعدم رفتیم سر قبر صمد بهرنگی.یکمی هم اونجا واسه صمد ژانگولر اجرا کردیم و یادگاری نوشتیم!!!بعدم همین... واسه 99/9/9 هم قرار گذاشتیم! یادمه خواهرم چند سال پیش برام تعریف کرده بود که با دوتا از دوستاش تو 88/8/8 قرار گذاشتن وبهم قول دادن که تو این تاریخ همدیگه رو تو پارک جلو دانشگاهشون ببینن!یکی دوساعت پیش که باهاش می چتیدم ازش پرسیدم که تو که امروز نمی تونستی بری سر قرار حداقل با دوستات صحبت کردی؟!اولا که خواهرم یادش نبود ونمی دونست که امروز 88/8/8 دوم اینکه باورش نمی شدکه قرار اونا یادمه.... کتاب "زمانی که یک اثر هنری بودم"اشمیت رو دارم می خونم. ازش خوشم اومد. کتاب جالبی بود. هیچ نقدی دربارهاش نخوندم. قبل از اینم که کتاب رو بخرم اسمش رو نشنیده بودم. باین حال تا اینجا برام جالب بود. همین دیگه! |
|
+ نوشته شده در
88/08/08ساعت توسط ترنج |
|
|
چند روزی هست که همش میخوام خوش باشم،یک جوراهایی سر خودم رو گرم کنم. اما همش یاد چیزایی می افتم که شاید نباید زیاد برام مهم باشن.امروز همش یاد بهنود بودم. بهنود شجاعی همون جوونی که چند روز پیش اعدام شد. کلا سعی می کردم زیاد بهش فکر نکنم اما نمی شد. واقعا نمی دونم یه جوونه۱۷ ساله که توی یه نزاع وبدون هیچ نقشه ی قبلی یکی رو می کشه قاتل واقعیه یا زنی که اگاهانه یه جوون رو پایه چوبه ی دار میفرسته اونم بعد از این همه اصرار وخواهش از طرف هزاران انسان ؟!تازه بعد اون همه سختی که بهنود کشید .دیدن جون کندن بیست تا ادم.....پنج بار تا پای چوبه ی دار رفتن......وبعد اون خنده ی لعنتی....اخه بهنودم شصت وهفتی بود مثل من!ممنی که قرار فردا بیست ویک تا شمع رو فوت کنم به امید اینده،به امید فردا وزندگی بهتر!
گویا فردا قراره وارد بیست ودومین سال زندگیم بشم! برای خودم عجیبه! نشستم هر چی کارت ونامه تو این چند سال به مناسبت تولدم گرفتم رو نگاه کردم وخوندم .دنبال یه تفاوت بودم !یه نشونه که خیالم رو راحت کنه! که هنوز زیاد بزرگ نشدم! نتیجه زیادم بد نبود!هنوزم یه مشترکاتی با دوره های خردسالی ونوجوونی دارم.یه چیزایی عوض شده اما هنوز خیلی چیزا سر جاشه.... هنوزم موقع خواب عروسکم رو بغل میکنم.هنوزم نگران اینم که عروسکام بهم حسودی نکنن!هنوزم عاشق کارتونم.بازم چوبین رو دوست دارم .هنوز از برونکا می ترسم!هنوز قصه های مجید رو دوست دارم.هنوزم عاشق پاکن ومداد م!!هنوزم هر وقت که با رز هستیم .میریم یه گوشه قایم میشیم وهله هوله هامون رو یواشکی می خوریم.هنوزم وقتی بادکنک می بینم کلی ذوق می کنم..... اره خوبه جای امیدواری هست هنوز....زندگی با همهی خوبی وبدیاش ادمه داره ومن خیلی خوشحالم که شانس بیست ودو ساله بودن رو داشتم. الان ساعت یازده ونیمه....احتمالا ک نه مطمئنا ساعت ۱۲یه چنتا از دوستام تولدم رو تبریک می گن! اهان اولین اس ام اس رسید....... "عزیزم تولدت پیشاپیش مبارک ،خیلی خوابم میاد نمی تونم تا ۱۲ صبر کنم!" .........دومی هم رسید....سومی....
|
|
+ نوشته شده در
88/07/28ساعت توسط ترنج |
|
|
1.چرا همیشه من باید بکشم کنار تا تو رد شی؟!
2. برای اثبات هیچ بودن ما کوشیدن. با اینکه خودشان هیچ تر بودند. 3. با پوزخندی بر لب تنهایتان می گذارد تا به آن"دو کلام حرف مردونه" معروفتان برسید. |
|
+ نوشته شده در
88/07/24ساعت توسط ترنج |
|
|
نه مماس میشویم
نه محاط نه محیط |
|
+ نوشته شده در
88/07/18ساعت توسط ترنج |
|
|
من تقصیری نداشتم باور کن!
این سر درد لعنتی کلی حالمان را گرفته .همش به این موضوع فکر می کنم که اگه توموری چیزی باشه!!!چطوری باهاش کنار میام. تو باورت شد مثل خیلی چیزهای دیگر! خوشبختانه دروغ گوی خوبی هستم. من ترسیده بودم. همین! |
|
+ نوشته شده در
88/07/12ساعت توسط ترنج |
|
|
حالم بد نیست.یعنی هیچ وقت حالم بد نبوده. معمولا هر وقت که گفته هام حالم بد است وتمام ذهنم به هم ریخته یک جورهایی تمارض کرده ام. یا یک جور جلب توجه بوده یا بهانه ای برای اینکه دست از سرم بر دارند. اما خب مطمئنا حالم خیلی خوب هم نیست. کاملا خنثی.تمام حواسم یکدیگر را خنثی می کنند. مثلا همین یکی دو ساعت پیش دلم می خواست گریه کنم. اما همزن یک جای دیگر ذهنمان یا مغزمان یا همان دلمان خواست که بخندد. ومن نه گریه کردم ونه خندیدم. خوب وبد بودن حا درونی من زیاد مهم نیست. چون این موضوع فقط به درون من و"ادمهای خودم "مربوط می شوند. وتا به حال خوب کنترلشان کرده ام. اما قضیه من با" دیگران" کمی فرق داد. من در ارتباط با "دیگران" معمولا ادم شاد وسرحال ومنطقی وبی خیال ومهربان و شاید در بعضی مواقع زود رنج و..... هستم. بایددر رابطه باا"دیگران "همیشه مواظب باشی که گاف ندهی . مثلا اگر یک جایی باید ناراحت شوی و یا عصبانی شوی سعی کن همیشه این احساسات را بروز دهی. مثلا باید از شنیدن خبر فوت یکی از دوستان ناراحت شوی و یاکشتار مردم بی دفاع تو را متاثر کند. و یا شنیدن یک سری حرف ها و کار ها تو را عصبانی کند.مثلا اگر یک نفر کلی فحش ولیچار بارت کرد .بععد یکی هم زد دم گوشت اگر واستی ونگاش کنی وهیچ اثری از خشم بروز ندیعجیب به نظر می رسد. اه! اینطوری به قضیه نگاه نکن!این اصلا از بد جنسی ودورو بودن ونقش بازی کردن نشات نمیگیره. اینها یه واقعیتهایی هستند که ما نها رو پذیرفتیم وبرایمان حکم ارزش راو دارند. و این احساسات است که ادم بودن ما را می سازد قانون کلی این است که" دیگران" باید تو را بپذیرند . شاید قضیه ی این دیگران یکمی پیچیده شد. من معتقدم که ادم ها به دو دسته تقسیم می شوند. دیگران وه انچه که در ذهن ما است(ترجیح می دهم از "من "استفاده کنم )من اسم ادم های ذهن خودم را می گذارم"ادم های خودم". البته در بعضی مواقع "ادمهای خودم" و"دیگران" یه مشتراکاتی هم دارند. شاید یک جور همزاد هم باشند! اما نه همهشان!!!مثلا من می توانم یک سیلی اساسی روی صورت کسی بخابانم.(من این حق را دارم چون او(کسی) ادم من است ! اما در رابطه با "دیگران" که این "کسی" هم جزو انهاست نمی توانم این کار را انجام بدهم. چون کسی استاد من است!بر خلاف یکی از دوستان که" دیگران "را به "ادم های خودم" تبدیل می کند وانها را اکثرا تنبیه ومجازات می کند." ادمهای خود" من معمولا قلی از مجمو عهی "دیگران "ندارند. انها خیلی شخصی هستند.اما خب بعضی وقتها کنار امدن با انها هم سخت است . فکر می کنم به اندازه ی کافی شرو ور گفتم!!! فعلا تر جیح می دم برم بازی استقلال و پرسپلیس رو ببینم. |
|
+ نوشته شده در
88/07/10ساعت توسط ترنج |
|
|
کافیه یکی از این بلاگای معروف وشلوغ رو باز کنم. اره یه چیزی مثل دوچرخه... یه شعر از ع.م مثل همیشه دوست داشتنی... مثل همیشه هیچ کامنتی نمی ذارم. میرم سراغ لینکای بلاگ. لینک پشت سر لینک. همینطوری بازشون می کنم. از اینجا به اونجا. حالا یه معجون درهم وعجیب وغریب دارم از فمنیسم ونهیلیسیم ومدرنیسم وادبیات وسیاستو طنز رو چپ وراست و تفکرات روشنفکری فسیل شده وفسیل نشده وشعر وسینما وخاطراتو..............سرمان گیج می رود! هر صفحه را که باز میکنم که بخونم. به اخر خط نرسیده حوصلهم سر می ره. می پرم روی یه شاخه دیگر(بلاگی دیگر).بی خیال این دوستان معروف بلاگر می شم .میرم سراغ دوستان خودمان. عجب ذهنی دارد و عجیب قلمی(با اینکه می دانیم یک کلمه از نوشته هایش راست نیست وطرف دروغ گویی بالفطره است ) اما خب تحت تاثیر قرار می گیرم کلی.می رم روی پیام ها که بهش بگویم هی فلانی دروغ گوی کثیفی هستی،اما دروغ هایت را هم می شود یک جورهایی گورتش داد.
اما... کامنت های فلانی بسته است. واین یعنی این احتمالا اخرین پست فلانی بوده است.دلمان برای نوشته های فلانی تنگ می شود.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/30ساعت توسط ترنج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خلواره یعنی خاکستر داغ
|
| نویسندگان |
|
ترنج رزا |
|
RSS
|