تبليغاتX
خلواره
لعنت به این هارد لعنتی!به این حافظه های دیجیتال که پاک نمی شوند!

که خیال پاک شدن ندارند انگار!

لعنت به این راست کلیک ها ودیلت های بیهوده که با کلیکی دیگری میشود همه شان را

برگرداند سر جایش!  همه ی"تو" را.

لعنت به این خاطره هایی که پاک نمی شوند!لعنت به تو که تمام نمی شوی... نمی روی... پاک نمی شوی

لعنت به من که اشتباهی شده ام! یک اشتباه بزرگ از  جنس انسان! که در میان حجم های گیگا بایتی لعنتی  نه فراموش می شوم ونه فراموش می کنم

من دختر عکس های سیاه سفید گرد گرفته وزرد شده ام، که میشد ریزریزشان کرد وسپرد به باد!به خاک ...به آب ..به آتش! وفراموش شد وفراموش کرد...

من در میان این سالها گمشده ام.... اشتباه شده ام


+ نوشته شده در  90/09/17ساعت   توسط ترنج | 
سلام!

خیلی وقته که نبودم، تاریخ آخرین پستم یادم نیست! اما خب امشب واقعن احساس نیاز کردم که بیامو که اینجا وبنویسم والبته رسالت یه بلاگی که خواننده انچنانی هم نداره بیشتر از این نمیتونه باشی!

امروز که نه در واقع روزی که گذشت روز نفی خشونت علیه زنان بود! ومن بعنوان یک زن تحصیل کرده وبه اصطلاح روشنفکر  به مناسبت یاد آوری  این روز یک استاتوس فیسبوکی وچنتایی پست روی وال یه تعداد از همین زنانه به اصطلاح روشنفکر دیگه داشتم! وشگفتا که این کار بزرگی بود!!!

از اون جهت می گم کار بزرگی بود که یاد آوری این موضوع به زنان ودوستان عزیزم که به هر دلیلی فراموش کردند که ما تو جامعه ای زندگی می کنیم که دیمون نصف دیه یه مرده!حق طلاق نداریم، حق الارث نداریم،حق تحصیل ومسافرت بدون اجازه همسر نداریم ، بعنوان یک  مادر حقی در نحوه تربیت فرزندمون نداریم، به نوعی حق شهادت نداریم وحتی حق انتخاب پوششمون رو هم نداریم وخیلی چیزهای خصوصی تر وبه قول فروغ یک جورهایی گناهکار طبیعی هستیم!  کار کوچکی نیست در هر حال!

من متاسفانه نه جامعه شناسم و نه اندیشمند که حداقل این موضوع رو برای خودم حل کنم که چرا زنان ما انقدر گرفتار زنانگیشون شدند که بعضی از مسائل را فراموش می کنند ، و از یاد می برند که برای احقاق بضی از حقوق راه های دیگه ای غیر از ترفند های زنانگی وجود داره! ویا انقدر در نقش دختر خوب خانواده  فرو رفتند که دیگه فرصتی برای عصیان باقی نمونده!اما خب به عنوان یه زن این رو همه می تونم کاملا درک کنم که زیر بار نگاه های هیز وهرزه مردان جامعه بودن چقدر سخته! واینکه هر چقدر هم برتر باشی یک دیدگاهی هست که این برتریتو کتمان کنه ! اگه بهترینم باشی! همیشه این دید لعنتی پدر سالارانه هست که روی مهارتت ودانشت خط بکشه!

من دلم می خواد جیغ بکشم! زندگی تو جایی که از هر طریقی که بخوای جوابو پیدا کنی اما باز به یه سری علامت سوال بر خورد کنی  ، وحشتناکه......

+ نوشته شده در  90/09/05ساعت   توسط ترنج | 
بگذار برایت عاشقی کنم

شاعر شوم برایت و تو را در شعرهایم پیدا کنم

بخندم

گریه کنم

جیغ بکشم

دوست بدارم

ومن تمام این کارها را خوب بلدم

اما تو !تو حیف ...حیف...


+ نوشته شده در  90/07/15ساعت   توسط ترنج | 
فرقی نداره این ور آب باشی یا اون ور آب

زادگاه خودت باشه یا نه

بضی روزا هست که حس غربت خفتت می کنه!گلوتو فشار میده !صدات در نمیاد!نمی تونی جیغ بکشی  حتی!!!غربت برا من همینجاست!خیلی وقته که در آرزوی فهم مفهوم وطنم!وطن همون جاییکه وقتی دلت گرفت وقتی حس کردی تنهایی!بتونی با آرامش بری بیرون قدم بزنی!نفس بکشی!حس کنی که زنده ای!زیر بار نگاه مردم له نشی.نگاه های هیز وحرفای کثیفشون داغونت نکنه!شاید خیلی وقت بود که حس می کردم آرزوی درست وحسابی ندارم!اما الان حداقل دلم به رویای وطن خوشه!

+ نوشته شده در  90/07/15ساعت   توسط ترنج | 
تا شاعریمان نپریده

چند خطی بنویسم

واژه ها را که پشت سر هم ردیف کنی می شود

سپید

موج نو

هایکو وخیلی چیزهای دیگر

و خب حالا من شاعرم!


+ نوشته شده در  90/07/11ساعت   توسط ترنج | 
کودک درونم روزی متولد خواهد شد

ومن بزرگ خواهم شد

+ نوشته شده در  90/06/23ساعت   توسط ترنج | 
یادم رفته بود اجازه بگیرم ٬شاید هم نمی دانستم که برای عاشق شدن هم باید اجازه گرفت!کسی یادم نداده بود!تا اینکه یک شب سرت را انداختی پایین ومثل گاو وارد زندگی من شدی!ومن که تا ان روز یا شب به دیوانگی خودم میبالیدم٬کم کم عشق های ساده ام را فراموش کردم.و راهم به سوی ابتذال کج شد! وچه روزهایی گذشت که من ته دلم ناراحت خودم بودم که از دست میرفت. چه روزهایی که به انتظار زنگ تلفنت خود را بخواب میزدم که با صدای تو از خواب بیدار شوم ودلم به چه چیزهایی بیهوده ای خوش بود!اما خب میبینی همانطور که امدی میروی ومی دانم که باز خواهی امد. اخر همانطور که من اجازه گرفتن بلد نیستم ٬تو هم بلد نیستی که  همینطوری مثل گاو از زندگی دیگران عبور نکنی! من هنوز زنده ام ومقاومت می کنم که صفحه فیس بوکت را چک نکنم ای دی یاهوت را چک نکنم!گوشی موبایلم خاموش باشد! و اماپاییز می آید ومن بی صبرانه منتظر ش هستم!اینبار در یک روز پاییزی عاشق  خواهم شد!من دختر پاییزم٬فصل جفت گیریم خزان است!بهار را برای من نساخته اند ٬دست خودم نیست صورتی نیستم!زردم وقرمز ونارنجی!ومن حس می کنم٬ بو می کشم!پاییز نزدیک است!اینبار از خودم اجازه می گیرم برای عاشق شدن!دیگر دوست ندارم که مسخ شوم!پاییز نزدیک است!
+ نوشته شده در  90/06/17ساعت   توسط ترنج | 
من شکلات می خورم وبه این فک می کنم که قدیما یه بلاگی داشتم که میومدم توش می نوشتم "من ان ترنجم کاندر جهان نگنجم" و البته که چرت می گفتمُ شکی نیست! اون روزهای اندر جهان نگنجیدنهای ما گذشت والان من رو تختم دراز کشیدم ولپ تاپم جلومه وبه شکلاتم گاز می زنم  ومیدونم که این جهان من تخمی تر از این حرفاست!من اینجا شاعری کردم فلسفه بافتم چسناله کردم غر زدم  ومن همچنان اینجا رو دوست دارم.بد یا خوب آدم نوستالوژیکی هستم !کاریش نمیشه کرد! وخب مث همهی آدما این دختر نوستالوژیک خاطره باز داره بزرگ میشه وظاهرا این روزها توانایی این رو پیدا کرده که بضی از آدمها رو از زندگیش حذف کنه!و این موفقیت کوچیکی نیست! من این روند طبیعی رو دوست ندارم اما مطمئنا نمی خوام هم باهاش بجنگم!هر چیزی دوره ی خودش رو داره!حتی اگه ناراحت کننده باشه ومن به این متعقدم با این که آدم واقع گرایی نیستم!من از وقتی فهمیدم که آدمهای دیگه ای هم هستند که پرواز و اوج گرفتن تو تخیل رو به رنج کشیدن تو واقعیت ترجیح میدن خیالم راحت شد!من این راهو ادامه میدم !و حتما روزهایی خواهد بود که به ابتذال کشیده بشم  چسناله کنم و گریه کنم خلاقیتم رو از دست بدم. وخیلی چیزهای بدتر وخوبتر! وگاهی به عقب بر می گردم که تکه هایی از خودم رو که جایی جا گذاشتم پیدا کنم!اخرین تکه ی شکلاتمو گاز میزنمو به اون بادکنک زرد که به سقف اتاق الناز چسبیده بود فک می کنم!

+ نوشته شده در  90/06/17ساعت   توسط ترنج | 
دیوار زندان هم می تواند زیبا باشد گاهی

 

+ نوشته شده در  90/02/21ساعت   توسط ترنج | 
تا اونجائیکه داداشی بیاد تو اتاق وشروع کن به سنتور زدن.پرده سفید تکون بخوره وپری سالک رو ببینه که داره ذکر می گه وبعد اون نور سفید. پری داد بزنه که "نزن، ناکوکه نزن".همین واسم کافیه! بسمه که دیوونه شم. فقط واسم یه صحنه از یه فیلم نیست که حتی خیلیم دوسش ندارم! یه چیزیه که همیشه تو ذهنم میمونه!تو بی مناسبت ترین لحظه های زندگیم حتی!شاید یه موقع هم اخرین چیزی باشه که بهش فکر کنم......نزن ،ناکـــــــــــوکه  نزن!

+ نوشته شده در  90/01/13ساعت   توسط ترنج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خلواره یعنی خاکستر داغ

نوشته های پیشین
90/09/01 - 90/09/30
90/07/01 - 90/07/30
90/06/01 - 90/06/31
90/02/01 - 90/02/31
90/01/01 - 90/01/31
89/12/01 - 89/12/29
89/10/01 - 89/10/30
89/09/01 - 89/09/30
89/08/01 - 89/08/30
89/07/01 - 89/07/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
آرشيو
نویسندگان

ترنج
رزا
پیوندها
سیاوش
اندر حکایت دارو 86
افشین
zaq
Tales of a Ghost Town
ترشحات ذهن آشوبگر من
ترنج
کانون ادبیات ایران
عباس معروفی
خاک انداز
8مارس
خاطرات یک دختر فراری
رعنا شمس
سیمین بر
یک فنجان چای داغ
هشیوار(دکتر سالارمند)
گذرگاه
کاکتوس
عینکی
انتشارات ققنوس
کافه کتاب
بازی سرنوشت
فرنوش زنگوئی
18تیرآهن
آوا
نسیم
ساحره
اشک ها وسیگارها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان