تبليغاتX
خلواره
زندگی یعنی چه؟

زندگی لحظه ای است بین تولد ومرگ.

مرگ چیه؟

مرگ وقتی است که همه چیز تمام میشود.

می بینی که هنوز سوال الیزابتا را فراموش نکرده ام.زندگی یعنی چه؟ ومن در طول ماها جوابی را جست وجو می کردم که بهتر از جوابی باشد که قبل از سفرم به ویتنام به او داده بودم.

ولی موفق به یافتن جواب دلخواهم نشدم.ایا نگرانی تشویش خود را برای طفلی گفتن درست است؟سعی داشتم این کار را بکنم ولی بعد فکر کردم داستان را با قصه هایی از خرگوش کوچولوها پروانه ها وفرشته های نگهبان تمام کنیم.داستان رابا گول زدنهای همیشگی تمام کنیم به او بگوییم کهوقتی به دنیا میایی دنیا را مانند معجزه ای پر از خوبی وپاکی به تو نشان می دهند وبعد که بزرگتر میشوی میفهمی که پروانه ها درابتدا کرم بودهاند که خرگوشها یکدیگر را می درند.که فرشته های نگهبان وجود خارجی ندارند.و چه می شد که حقیقت را از همان ابتدای تولدت برایت می گفتیم؟

......

فرانسوا زندگی یعنی چه؟

نمی دانم ولی گاهی از خود می پرسم ایا زندگی یک صحنه نیست که به دستور کسی در ان پرتاب می شوی وقتی در ان افتادی باید طولش را طی کنی وبرای طی کردن هزاران شکل وجود دارد.شکل هندی شکل امریکایی شکل ویت کنگ

_ وبعد که  ان را طی کردی؟

_وقتی یک بتر ان را طی کرده ای کافی است تو زندگی کرده ای از صحنه خارج می شوی ومیمیری.

_و اگر بلافاصله مردی؟

_فرقی نمی کند صحنه را طی کرده ای فقط کمی تندتر.زمانی که تو برای این طی کردن صرف میکنی مهم نیست.مهم این است که انرا خوب طی کنی.

_یعنی اینکه در سوراخ سوفلور نیفتی یعنی بجنگی مثل یک ویت کنگ/نگذاری خفه ات کنند .یعنی به چیزی ایمان داشته باشی وبه خاطرش بجنگی مثل ویت کنگ

_واگر اشتباه کنیم؟

_به درک مهم نیست.اشتباه کردن بهتر از هیچ کار نکردن است.

.....

_اره زندگی یعنی چه؟

_چیزی است که باید خوب پرش کرد. بدون انکه لحظه ای را از دست بدهیم.

حتی اگر وقتی که پرش میکنیم بشکند

_و اگر بشکند؟

_به هیچ دردی نمی خورد به هیچ دردی. وهمین.

                    "زندگی جنگ ودیگر هیچ"

                    "اوریانا فالاچی"

+ نوشته شده در  88/09/23ساعت   توسط ترنج | 
بعضی وقتا هست که دوست داری فکر کنی بنویسی اما نمی دونی درباره ی چی؟!نه اینکه دوروبرت چیزی نباشه واتفاقی نیفته!نه اتفاقا کلی بهانه ی کوچیک وبزرگ هست اما یه جورایی عادت کردی خودت رو بزنی به بی خیالی.شاید یکی از دلایلی که تعداد پستام کم شده. همین باشه!شاید هم که من زیادی تنبلم! ...............امروز یه روز سرد اما افتابیه . ومن روزای سرد وافتابیه زمستونی رو خیلی دوست دارم. یه چند روزی میشه که برگشتم خونه.دوتا امتحان سخت دارم که به لطف کودتاچیای کلاسمون هی عقب میافته.جزوه های فارما وگیاهم همینطوری بلاتکلیف وسط اتاق ولند ومن منتظرم ببینم که امتحان دو روز بعد هم کنسل میشه یا نه!

از دیشب شروع کردم دارم کتاب"زندگی جنگ ودیگر هیچ" اوریانا فالاچی رو می خونم.کتا ب با یه سوال شروع میشه:"زندگی یعنی چه؟"سوالی که یه دختر پنج ساله از اوریانا می پرسه!....نمی دونم چرا واسه خوندن این کتاب این همه دیر کردم.اخه اوریانا فالاچی یکی از شخصیتا ونویسندههای مورد علاقهامه. اولین کتابی که ازش خوندم جنس ضعیف بود .11سالم بود کتاب واسه مامانم بود. اون وقتا قایمکی می خوندمش. شاید یکم کوچیک بودم واسه خوندن همچین کتابی  !هنوز صبح تا شب تو کوچه دوچرخه سواری میکردم. هنوز ارایشگاه مردانه می رفتم ومدل موهام المانی بود. یه جورایی هنوز تو باغ نبودم!و "جنس ضعیف" یه جورایی برام حکم شروع رو داشت.با اینکه زیاد نمی فهمیدم و یجوری بهت زده شده بودم!

روز تولدم رزا بهم اس ام اس زده بود که"باورش سخته ولی داریم بزرگ میشیم"بعد من بهش گفتم :نه هنوزم زیاد بزرگ نشدیم! هنوز هم وقتی باهم هستیم میریم یه گوشه قایم میشیم وخوراکیامون رو یواشکی می خوریم!هنوز هم نگران اینم که عروسکام بهم حسودی نکنن! هنوز شبا با مانیا (خرسم) می خوابم!

اما حقیقتش اینه که واقعا بزرگ شدیم .حتی بیست رو هم رد کردم!الان دیگه خیلی چیزا رو راحت میفهم. شوکه نمیشم!اما ناراحتم میکنه. مشکلات جدی که ایندفعه وظیفهه ی منه که جمع وجورشون کنم!بزرگ شدم وبه جای ادمای خیالی و کارتونی دوروبرم یه واقعیتایی هستن یه کسایی هستن که باید به فکرشون باشم!تعجب می کنم که چرا چند سال پیش کلی عجله داشتم واسه بزرگ شدن؟!

بعضی وقتا به بعضیا حسودیم میشه مثلا ف.ص که باهمهی بزرگ شدنش انقدر بی دغدغه است که هنوز هم می تونه با کودک درونش کلی حال کنه!....بی خیال.

میرم ادامه ی کتابم رو بخونم وبه این نتیجه برسم که زندگی لحظه ای بین تولد ومرگ نیست!

+ نوشته شده در  88/09/10ساعت   توسط ترنج | 
نمی تونم قبول کنم.سخته خیلی سخت.اینکه نیست،اینکه...

کاش می تونستم کاری کنم.دارم می ترکم خدایا این همه آدم بد چرا زهره خوب و دوست داشتنی

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت   توسط رزا | 
روزها نه ولی سال ها که بگذرند جایی میان مشغله های روزانه زندگی پر مشغله ام فراموش که نه گم خواهی شد  و من گاهی در خاطره هایم به سراغت خواهم آمد و تو را میان سطرهای کتاب های قدیمی، پوشیده در آن بارانی قرمز دوست داشتنی جست و جو خواهم کرد و باز صدایتُ و باز نگاهت و باز آن خاطره ها و خاطره ها و خاطره ها....

کاش باران اینقدر سخت نباریده بود. چه سخت است نگریستن به گورکنی که به زحمت خاک را زیر و رو می کند برای پوشاندن اندامی چون ساقه گلی تازه رسته.

راستی خنده هایت را چگونه دفن خواهد کرد؟

کاش باران نباریده بود و هوا اینچنین سرد نبود.

باز می گردم به اول خط و باز تو آغاز می شوی و من این بار پایانت را می دانم،خط می زنم بر دانسته هایم و تو پاک می شوی و زمان می گذرد،پاییز می رسد و بارانی ها ی قرمز پشت ویترین مغازه ها پیچ و تاب می خورند و من به امید بهار دکمه های کاپشنم را سفت تر می بندم و تو آغاز که نه جاری می شوی در رگهای شهر، در کتاب زبانم،در تخته سفید کلاس،در لحظه هایم. و آن دست کش های مشکی بوی دستانت را فراموش نخواهند کرد.


برای دوست خفته میان بستر سرد خاک(زهره عزیزم.......................



 

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت   توسط رزا | 
گفتنی ها را گفته بودم

مجالی برای گفتن ناگفته ها نبود

زمان خیلی پیش تر ها گذشته بود

(تو که نخواستی بشنوی

من که نخواستم بگویم)

بهانه بود

همه بهانه بود.

+ نوشته شده در  88/08/30ساعت   توسط رزا | 
آنفولانزای نوع A نبود

تنهایی مزمن گلویم را فشار می داد!

کاش بجای دوست داشته شدن ،

دوست داشتن را آموخته بودم!

دندان هایم که بهم می خورد،تا فرق سرم تیر می کشد

عصب های مرده مگر درد می کنند؟

این درد نیست

تنهایی مزمن گلویم را می فشارد!

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت   توسط رزا | 
یک ماسک ساده از همین هایی که این روزها خیلی از مردم برای جلوگیری از سرایت انفولانزا می زنند. باقیماندهی التهاب وشور چهارشنبهی من است. تنها فرقش این است که اگر این ماسک را جلوی دهان وبینیت بگیری هنوز هم اشکت را در میاورد .گلو وبینیت را می سوزاند. و شاید کمی از تلخی این روزها را حس  کنی.

با هم بودنمان خوب بود. قبول دارم. اما این روزهایم رنگی نیست. سبز نیست. بیشتر سیاه است. با خودم درگیرم.

یک علامت سوال لعنتی مدام در ذهنمان اینور واونور می رود که ایا ارزشش رو داره؟!

در حال حاظر تنها دلخوشیمان این است که نشسته ایم وناخن هایمان را رنگ می کنیم...یه رنگ جیغ اساسی شاید از حجم این سیاهی بکاهد.... بعدش هم باید به فکر این باشیم که فردا صبح از کدوم در وارد دانشگاه شیم!کجا حراستش خوش خیم تره واگه ازم کارت خواستن ....بی خیال.

دلمان گرفته است. ماسک را می گیرم جلوی دماغم ونفس می کشم تا اشکم دراید وتلنگری شود برای اشکهای بعدیم....




+ نوشته شده در  88/08/16ساعت   توسط ترنج | 
گاز اشکاور تلخ بود

اما

ارزشش را داشت

لااقل فهمیدیم(تو) از (ما) می ترسی!!

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت   توسط رزا | 
با موجی ازترنم آن روزهای سبز

می رویم از طراوت آن روزهای سبز

گل میکند دوباره در آیینه خیال

سوسو زنان تجسم آن روزهای سبز

ای شب به میهمانی چشمان من بیا

ای از تبار مردم آن روزهای سبز

در ساغر نگاه عطشناک من بریز

یک جرعه از تبسم آن روزهای سبز

برگی اگرچه زرد به سویم روانه کن

از جنگل تفاهم آن روزهای سبز

امشب کنار دفتر رنگین خاطرات

من ماندم و توهم آن روزهای سبز

 این شعر رو تو ویژه نامه نوروز ۸۸ سروش خوندم(تو مطب دکتر دندانپزشک) لابد شاعر(آقای دکتر محمد رضا روزبه) از برنامه ریزای آشوبای اخیر بوده!واژه ی رمزم تقلب!حواسمون باشه فریب نخوریم!!!

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت   توسط رزا | 
این من نبودم که از گرمای تن تو

به عصیان پوچ ثانیه ها رسیدم

این من نبودم که در میان تارهای نقره فام گیسوانت

به بی ربطی احمقانه سیاهی ها و سفیدی ها خندیدم

این من نبودم که در میان بازوان ستبر تو

لذت بی شرمانه هم آغوشی را  چشیدم آری چشیدم!

هرچه می خواهی بگو

این من نبودم


 

 

 

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت   توسط رزا |