![]() |
![]() |
|
|
مشکل؟ مشکل منم. من. زن بودن مشکل من نیست. مشکل هیچ کس نیست. کسی هم از وجود زنا ناراضی نیست. مشکل درک کردن و فهمیدنه. مشکل (آگاهی)یه. تا وقتی سرتو کردی زیر برف و نه می بینی و نه می شنوی همه چی حله . وای از روزی که برفا آب بشن!وای...
|
|
+ نوشته شده در
87/01/31ساعت توسط رزا |
|
|
حس عجیبی دارم این روزا!!نه اینکه این احساس رو نشناسم...... اماا هر از گاهی دچارااین حالت میشم. بااینکه سعی میکنم شاد باشم و پر انرژی ام ا تواما دلم می گیره .دوست دارم بشینم و یه دل سیر گریه کنم.همه ی افکارم با هم قاطی میشن! خب با اینکه به ان سرگیجه های فصلیم عادت دارم اما برام عجیبه !!!بعضی وقت ها لذت بخشه !بعضی وقت ها داغونم میکنه!!! همین!!! حالم نه خوبه نه بد .اینطوری............ چی بگم اخه!!! هیچی نیست...............................
پ.ن: با ابنکه چرند نوشتم. اما دوست داشتم که بنویسم!
|
|
+ نوشته شده در
87/01/29ساعت توسط ترنج |
|
|
خسته می شی. کم می یاری. شاید گریه کنی یا اگه اعتماد به نفس بالایی داشته باشی داد میزنی . همه همه ی اینا رو تجربه کردیم. من بیشتر. تو بیشتر.چه فرقی می کنه؟ ولی مهم اینه که کی زودتر یادش می ره؟ کی زود تر همه چی رو فراموش می کنه و یادش نمی ره که داره توی (زندگیِ )زندگی می کنه نه توی کتاب رمان. من که دوست دارم تو این مورد اول باشم!
|
|
+ نوشته شده در
87/01/28ساعت توسط رزا |
|
|
یه کسی هست که نه خوبه نه بد اما اشنا با من. یه زمینی واقعییه. یکی که نه ابی اسمونی نه صورتی قرمز قرمزه. یکی که من عاشق شیطنتاشم.یکی که من میفهمش اونم من میفهمه .یکی که اگه نباشه البالو خشک هیچ طعمی نداره!(خودش می دونه) یکی که وقتی در مورد رویاهام باهاش حرف میزنم.میفهمه که چی میگم. یکی که میدونه که من چقدر بستنی دوست دارم!!! شاملو و نامجو رو دوست دارم.یکی که میدونه من چقدر رنگ قرمز رو دوست دارم منم میدونم که چقدر از صورتی بدش مییاد! یکی که دوست داره یه دلفین داشته باشه!یکی که میتونیم باهم بشینیم و به تموم عالم حسودی کنیم!یکی که یه کوچولو دیوونه است اما میخواد دیوونه تر باشه مثل من.یکی که ذهنش مماس باافق ذهن خودم. یکی که دوست داره بره قطب جنوب البته بامن!!!یکی که پسوورد قلب من رو داره!یکی که من دوستش دارم.
یکی که اسمش رزاست |
|
+ نوشته شده در
87/01/24ساعت توسط ترنج |
|
|
من مخالفم. من مخالف تو ام.من مخالف داشتن هدف های قشنگم. من مخالف فکر کردن به جبر زندگی ام. من اصلا مخالف فکر کردنم. تنها چیزی که باهاش موافقم زندگیه. پس زندگی می کنم تا ثابت کنم که هستم!!
رزا |
|
+ نوشته شده در
87/01/24ساعت توسط |
|
|
سابینا درک قشنگی از زندگی داره!البه نمی دونم که این درک وشناخت اگاهانه است یا از نا خوداگاه سابینا سرچشمه میگیره!یه نگاه جالب:"هیچ چیز زیباتر از به سوی نامعلوم رفتن نیست"......یخورده ترسناکه اما جذاب.
بالاخره بعد از کلی وقفه بار هستی رو تموم کردم.کتاب خوبی بود.اما خب زیاد جذبم نمی کرد. با شخصیت ترزا و توماوفرانز مشکل پیدا کرده بودم. شاید به خاطر سابینا بود که کتاب رو تا اخر خوندم. بین شخصیت ترزا و سابینا یه تضاد جالب وزیرکانه بود.ترزا ترس از خیانت داشت اما سابینا فریفته ی خیانت بود.ترزا همیشه در زن بودنش اسیر بود .و این باعث ناکامی ترزا شده بود. سابینا در بارهی مفهوم زن بودن نظر جالبی داره"عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده به اندازه ی افتخار به زن بودن ابلهانه است"!!!سابینا سبکی زندگی رو انتخاب میکنه.اما اکثریت مردم دارن زیر بار سنگین هستی له میشن. شاید به خاطر این سابینا جسور وزیرک به نظر میرسه! |
|
+ نوشته شده در
87/01/16ساعت توسط |
|
|
خودم اینجا
نگاهم در بیکران افق و قلبم مست رویای بهار و ذهنم در پی حکایتی اشنا می روم می بینم دوردست ها ندایی شاید باشد اشنا ، صمیمی، بی ریا فردا شاید نزدیک باشد برای من بی خبر از امروز!!! فردا شاید فردا شاید..... می روم می روم |
|
+ نوشته شده در
87/01/01ساعت توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خلواره یعنی خاکستر داغ
|
| نویسندگان |
|
ترنج رزا |
|
RSS
|