تبليغاتX
خلواره
کاش می شد که برگردیم به اول خط.بعد دست های هم را بگیریم و تا آخر خط بدویم.

کاش می شد در چشمان هم خیره شویم و جز رنگ نبینیم و بعد تا آخر پلک نزنیم و اگرهم  خسته شدیم فقط اشک بریزیم.

کاش می شد تا ابد حرف بزنیم بدون اینکه لب از لب بگشاییم.

کاش من این قدر سخت نبودم و تو این چنین نایاب!

کاش بودی ولی افسوس که من تا ابد خواب می بینم!!!!

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت   توسط رزا | 
سلام.۲۱ این ماه یعنی اردیبهشت هم داره نزدیک می شه. روزی که فکر می کنم واقعا باور کنم تجربه ی کنکور رو پشت سر گذاشتم و حالا یه دانشجو ام. داشجوی مهندسی معماری دانشگاه هنر تبریز.  واقعا برام جالبه! سال پیش چقدر به این موضوع فکر می کردم و حالا با آغاز نمایشگاه خیابانی معماری اونم تو محوطه بازار کبود به این نتیجه رسیدم که هر چه قدر هم همه چیز ناراحت کننده باشه هنوزم میشه یه روزنه هایی هر چند کوچک برای ادامه دادن و موندن پیدا کرد(گرچه چاره ای هم جز موندن نیست!).  بگذریم!

از همه ی کسایی که دوست دارن یا فکر می کنن که می تونن دوست داشته باشن دعوت می کنم از شنبه ۲۱ اردیبهشت تا ۳۱ همین ماه در محوطه ی بازار کبود(جنب مسجد کبود)سری به ما بزنن. خود من یک شنبه از ساعت ۱۲ ظهر به بعد اونجام. با دیدن و آشنایی با تک تکتون خوشحال می شم. باور کنید!!!!!

حالا می تونم با یه امید تازه و قوی بگم:با همه ی محدودیت ها و تو ذوق زدن ها این جا بازهم چراغی روشن است!

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت   توسط رزا | 

 

باورکن

من مقصر نیستم

خودت خواستی

من انتخاب نکردم

"همیشه بامن"

"همیشه با هم"

اما حالا...

این دست من نبود

باطری تمام شد!

وحالا

تو روی 6ماندی

ومن روی  12!

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت   توسط ترنج | 
        جماعت من دیگه حوصله ندارم

          به "خوب"

                 امید

          و از "بد" هم

                 گله ندارم!

+ نوشته شده در  87/02/10ساعت   توسط ترنج | 
پسا پس روز معمار بر خودم و کلیه ی داشجویان و دانش آموختگان این رشته مبارک!

با تشکر!!!!!!

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت   توسط رزا | 
نمی دانم بدانی یا نه؟!

که حس کرده باشی یانه؟!

عجیب دلهره ای دارد

میترسم از محو شدن

از پاک شدن

از اینکه یادم برود که به چه چیز فکر می کردم!

+ نوشته شده در  87/02/03ساعت   توسط ترنج | 
من دلم پره.خیلی. ولی خسته نیستم. نه دلم شکسته و نه زندگی برام سخت شده. که برعکس همه چیز قشنگ و دلنشینه. دنیا از همیشه زیباتره و آسمون از همه وقت صاف تر راستی تازگی ها متوجه شدم که ستاره ها برام چشمک می زنن! ولی...بازم دلم پره .پر از گریه؟ نه فکر نمی کنم . شاید این امید که دلم رو پر کرده! امیدم به آفتاب نیست که برفا رو آب کنه.چون برای کسی که سرش زیر برفه همه چی سفید و قشنگه و من حق ندارم قشنگ دنیای اون رو با قشنگ دنیای خودم مقایسه و داوری کنم. دنبال مقصر هم نیستم. چون می دونم که تو بازی زندگی همه مقصر یا به عبارت بهتر تاثیر گذاریم. و باید همین طور هم باشه. ولی واقعا نمی دونم دلم از چی پره؟؟!!

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت   توسط رزا |