![]() |
![]() |
|
|
هه هه چه تکراری!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
87/08/27ساعت توسط رزا |
|
|
یه هیجان کاذب همه ی وجدمو گرفته!یه اشتیاق غیر قابل توصیف که می دونم آخرش افسردگیه و سرخوردگی! می دونم همه چی می گذره. احساسات منم می گذرن.
تنهایی گلومو فشار می ده و از حسادت رنگم کبود شده! کی گفته من باید منتظر باشم؟ این احساس لعنتی حقارت تو اوج اعتماد به نفسم دست از سرم بر نمی داره.من انتخاب کردم بارها ولی چرا کسی به انتخاب من اهمیت نمی ده؟ میگن دل به دل راه داره دل من ولی بن بست انگار! از همه چیز که بگذرم بازم یه چیز باقی می مونه :زمان!!!!!!تا چند ماه دیگه قراره ۲۰ تا شمع رو یه نفس خاموش کنم به نظرت نفس کم نمی یارم؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
87/08/25ساعت توسط رزا |
|
|
روز به روز دارم پس رفت می کنم ،عوض اینکه بزرگتر بشم و انگار سال به سال به سمت دوران طفولیت پیش می رم. گویا روند سنیمان معکوس می باشد! یادمه وقتی ۱۲-۱۳ سالم بود هر کتابی بود یه نفس می خوندم .از بوف کور گرفته تا عشق سالهی وبا . اون موقع ها دغدغه ی زری رو داشتم یا به بعد دوم زندگی ورونیکا فکر می کردم؟! اما الان چی؟ دلم به حال رت آشپز می سوزه؟! و یه ماهه سعی می کنم "کافکا در کرانه " رو بخونم اما هنوز تو همون صفحات اولش گیرم! یه جورایی جدی بودنش اذیتم می کنه!( با اینکه حالا زیادم جدی نیستش)این روند معکوس یه جورایی نگرانم می کنه! مثل دیروز که کلی خرید جدی داشتم ، اما در نهایت به خرید یک عدد اتود با سر موشی ویه ساعت با طرح میکی موس ختم شد! تازه کلی فکر کردم که اتودم سر موشی باشه یا سر خرگوشی؟! البته اعتراف میکنم که کلا با این کودک درونم خیلی حال می کنم ، اما یک ......
بی خیال .... کارهای زیادی جدی باعث میشه که عصبی بشم! پ.ن : دوست داشتم جای اون بادکنک زرد کو چولو باشم و همون که رو سقف اتاقت جا خوش کرده ، اگه تا سه روز دیگه بتونه اونجا دووم بیاره به اون چیزی که می خوام میرسم!!! |
|
+ نوشته شده در
87/08/24ساعت توسط ترنج |
|
|
من شکایتی از اینکه هستم و ازاینکه می تونستم نباشم اما هستم! ندارم. تا اینجاش برام حل شده است و سعی هم میکنم خوشحال وشاد وخندون باشم.و با اسمون ابی وخورشید افتابی کلی حال کنم! اما هنوز هم با جنبه ی مونث قضیه مشکل دارم! من با زن بودنم مشکل دارم! با اون کروموزم کوچولوی لعنتی . . .
خودم هم نمی دونم چی رو دارم انکار می کنم؟! چی رو باور می کنم؟!تمام وجودم دچار یه شک مزمن شده؟! |
|
+ نوشته شده در
87/08/22ساعت توسط ترنج |
|
|
۱. بعد از مدت مدیدی به اغوش گرم دنیای مجازی بر گشتم! ۲.داری چی رو انکارمی کنی؟! خوب فکر کن ،یه بخش از ذاتت اینه ! نه نمی تونی خودت رو انکا ر کنی! ۳. صورتی چرک!!! آخر صورتی چرک هم شد رنگ؟! ۴. این روزها فقط در فاز خنده ام! بی خود بی جهت.... آی خندیده ام! |
|
+ نوشته شده در
87/08/14ساعت توسط ترنج |
|
|
این روزا خیلی سر خوشم،خوب می گردم،خوب می خندم، خوب می بینم ،خوب فکر می کنم، کلا خوش می گذره .عاشق روزای پاییزیم، واقعا نمی دونم چرا خیلیا متعقدند روزای پاییزی دلگیرن!
همینطوری ۱:رنگ سیاه تمام نورها رو جذب می کنه وهیچ نوری را باز نمی تاباند ! همینطوری۲:رنگ سفید تمام نورها را باز می تاباند وهیچ نوری را جذب نمی کند! همینطوری ۳:نمای باز جنگل،جوجه ای از تخم در می اید! (نمای پایانی فیلم سرگیجه) |
|
+ نوشته شده در
87/08/08ساعت توسط ترنج |
|
|
دوست دارم وقتی بزرگ شدم ! یه کافی شاپ داشته باشم. این خواسته ام دیگه واقعا جدیه! از خیلی وقت پیش این فکر زده به سرم و فکر هم نمی کنم به همین راحتیا ول کن باشه!(فکر مذکور).خلاصه همین دیگه! می خوام یه کافه داشته باشم!دوست داشتم اسم کافی شاپم رو بذارم "چپ دست"اما از اونجاییکه کافی شاپ "چپ دست" نامی در پایتخت موجود می باشد! بی خیال این شدم."پاندورا" هم انتخاب بعدیمه که فکر نمی کنم اماکن مجوز بهش بده! فکرش رو بکن /: کافی شاپ "پاندورا" . "شلمن "هم اسم بعدی نیست برا یه کافی شاپ . در ضمن اسمه شخصیت کارتونی مورد علاقه ام هم هست! "ماکوندو رو هم دوست دارم ، هم اسمه باکلاسیه هم به مکانش می خوره! یه کافه با فضای ماکوندو ! خلاصه هر وقت بزرگ شدم دعوتتون می کنم بیایین کافی شاپم ! حتمایه مکان مخصوص برا وبلاگ نویسا در نظر میگیرم!
|
|
+ نوشته شده در
87/08/03ساعت توسط ترنج |
|
|
ضربه ی آخر!
مهم اینه! |
|
+ نوشته شده در
87/08/02ساعت توسط ترنج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خلواره یعنی خاکستر داغ
|
| نویسندگان |
|
ترنج رزا |
|
RSS
|