![]() |
![]() |
|
|
کافیه یکی از این بلاگای معروف وشلوغ رو باز کنم. اره یه چیزی مثل دوچرخه... یه شعر از ع.م مثل همیشه دوست داشتنی... مثل همیشه هیچ کامنتی نمی ذارم. میرم سراغ لینکای بلاگ. لینک پشت سر لینک. همینطوری بازشون می کنم. از اینجا به اونجا. حالا یه معجون درهم وعجیب وغریب دارم از فمنیسم ونهیلیسیم ومدرنیسم وادبیات وسیاستو طنز رو چپ وراست و تفکرات روشنفکری فسیل شده وفسیل نشده وشعر وسینما وخاطراتو..............سرمان گیج می رود! هر صفحه را که باز میکنم که بخونم. به اخر خط نرسیده حوصلهم سر می ره. می پرم روی یه شاخه دیگر(بلاگی دیگر).بی خیال این دوستان معروف بلاگر می شم .میرم سراغ دوستان خودمان. عجب ذهنی دارد و عجیب قلمی(با اینکه می دانیم یک کلمه از نوشته هایش راست نیست وطرف دروغ گویی بالفطره است ) اما خب تحت تاثیر قرار می گیرم کلی.می رم روی پیام ها که بهش بگویم هی فلانی دروغ گوی کثیفی هستی،اما دروغ هایت را هم می شود یک جورهایی گورتش داد.
اما... کامنت های فلانی بسته است. واین یعنی این احتمالا اخرین پست فلانی بوده است.دلمان برای نوشته های فلانی تنگ می شود.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/30ساعت توسط ترنج |
|
|
شنیر بس است دیگر، دست از این حرفهای بیهوده بردارید. شما اصلا حرف حسابتان چیست؟ گفتم:«کاتولیک ها مرا عصبانی میکنند، چون آنها انسان های غیر منصف هستند.» با خنده از من پرسید: و پروتستانها؟ «آنها هم با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض میکنند.» در حالی که هنوز می خندید پرسید: و کافرها چطور؟ «آنها هم حوصله ام را سر می برند، چون فقط درباره ی خدا صحبت می کنند!»
"عقاید یک دلقک" انصافا عنوان جالبی داره وخود اسمش یه جورایی وسوسه کننده است. یه مدتی بود که با هر کرم کتابی صحبت می کردم . معمولا ازم می پرسیدن "عقاید یک دلقک " رو خوندی؟! وقتی هم که می گفتم نه کلی تعجب می کردن که جدا نخوندی؟! بالا خره ما هم با اینکه زیاد رو مود نبودیم . نشستیم این کتاب رو خوندیم. خب با اینکه هانریش بل عزیز جایزه ی نوبل ادبی برده .و این کتاب به نوعی شاهکاره وکلی کتاب معروفیه وخیلی ها با هاش زندگی کردن!(به گفته ی یکی از دوستان)و....با این همه واسه من خیلی خسته کننده بود!!!واقعا یه جا هایی بود که فقط دوست داشتم که کتاب رو از وسط جرش بدم!(البته چون کتاب امانت بود این کار مقدور نبود) به قول یکی از دوستان اول باید هانس شینر رو درک کنی یعد کتاب رو بخونی!!! ومتاسفانه من اصلا هانس رو درک نمی کردم ونمی کنم! یک دلقک که به قول خودش تک همسره و عاشق زنی به اسم ماری. اخر سر هم نفهمیدم که چرا هانس عاشق ماری بود. به نظر من ماری خیلی وحشتناک بود .یه کاتولیک خسته کننده و وحشتناک که به طرز فجیعی شست وشوی مغزی شده وبه خاطر بی دین بودن هانس اون رو ترک می کنه! یه نکته ی جالب در مورد این کتاب این بود . که بیشتر افکار دلقک بود تا مکالمات . یعنی اول شخص داستان بیشتر فکر کرده بود تا حرف بزنه! در هر حال "عقاید یه دلقک رو تا اخر خوندم. حال یه کتاب دیگه واسه خوندن دارم. که اینطوری شروع میشه: تو داری شروع به خوندن داستان جدید ایتالو کالوینو اگر شبی از شب هلی زمستان مسافری می کنی.ارام بگیر .حواست رو جمع کن. تمام افکار دیگر را از سر دور کن.بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده درپس ابر نهان شود. اگر تلویزیون روشن است پس بهتر در را ببندی. فورا به همه بگو:(نه نمی خواهم تلویزیون تماشا کنم) .... ........................................................................................................................................... امروز یک سوال اساسی برایمان پیش امد.که ایا سرخ پوستان امریکا(اکثریت) در جایی غیر از قاره ی امریکا مثل سیستان وبلوچستان ویا مریخی جایی زندگی می کنند؟! |
|
+ نوشته شده در
88/06/28ساعت توسط ترنج |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
88/06/24ساعت توسط ترنج |
|
|
آخرشه.....
نمی دونم این اخرشه معروف اخر خوشی یا اخر بدبختی چه فرقی می کنه.....من زیاد با اخرشه ها کاری ندارم. کاری هم نخواهم داشت. می خواد اخر خوشی باشه یا چه میدونم بدی وغم واینجور حرفا.تو کل زندگیم هیچ وقت احساس بدبختی نکردم. احساس خفن خوشبختی هم نکردم. داشتم می گفتم ...یه جورایی می ترسم از این اخرشه ها!به قول رز(تو یکی از پست های قدیمی) دوست دارم برگردم اول خط ،اول اولش شروع کنم به دویدن،تو مسیری که هیچ اخری نداشته باشه!
دلهره های کو چیک یه جایی تو دلم جا خوش می کنن،میشن جزوی از خودم .
یه سیگار مارک مارل برو از تو پاکت برمی داره!با خونسردی میذاره گوشه ی لبش وبا کبریت روشنش می کنه!خیلی شیک وهنرمندانه دودش رو حلقه می کنه ومیفرسته بیرون!و من کلی حسودیم میشه!
مامان:چی کار میکنهی؟! من: دارم بلاگم رو اپ میکنم! مامان:سیاسی ننویسیا! هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گور کن از بهای ازادی ادمی افزون باشد ا.بامداد
|
|
+ نوشته شده در
88/06/18ساعت توسط ترنج |
|
هر چقدر هم حالمان خوب باشد، هر چقدر هم که اوضاع بر وفق مرادمان باشد،یک چیزی ،بعضی وقتها یخه مان را می گیرد،نفسمان را بند می اورد،خلاصه اذیتمان میکند. ما اسم این "چیز"لعنتی مزاحم را می گذاریم یک جور سرگردانی مزمن که معمولا با ان حس فقدان همیشگی همراه است.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/16ساعت توسط ترنج |
|
در اولین فرصت بالا می اورم! |
|
+ نوشته شده در
88/06/04ساعت توسط ترنج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خلواره یعنی خاکستر داغ
|
| نویسندگان |
|
ترنج رزا |
|
RSS
|