تبليغاتX
خلواره
گفتنی ها را گفته بودم

مجالی برای گفتن ناگفته ها نبود

زمان خیلی پیش تر ها گذشته بود

(تو که نخواستی بشنوی

من که نخواستم بگویم)

بهانه بود

همه بهانه بود.

+ نوشته شده در  88/08/30ساعت   توسط رزا | 
آنفولانزای نوع A نبود

تنهایی مزمن گلویم را فشار می داد!

کاش بجای دوست داشته شدن ،

دوست داشتن را آموخته بودم!

دندان هایم که بهم می خورد،تا فرق سرم تیر می کشد

عصب های مرده مگر درد می کنند؟

این درد نیست

تنهایی مزمن گلویم را می فشارد!

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت   توسط رزا | 
یک ماسک ساده از همین هایی که این روزها خیلی از مردم برای جلوگیری از سرایت انفولانزا می زنند. باقیماندهی التهاب وشور چهارشنبهی من است. تنها فرقش این است که اگر این ماسک را جلوی دهان وبینیت بگیری هنوز هم اشکت را در میاورد .گلو وبینیت را می سوزاند. و شاید کمی از تلخی این روزها را حس  کنی.

با هم بودنمان خوب بود. قبول دارم. اما این روزهایم رنگی نیست. سبز نیست. بیشتر سیاه است. با خودم درگیرم.

یک علامت سوال لعنتی مدام در ذهنمان اینور واونور می رود که ایا ارزشش رو داره؟!

در حال حاظر تنها دلخوشیمان این است که نشسته ایم وناخن هایمان را رنگ می کنیم...یه رنگ جیغ اساسی شاید از حجم این سیاهی بکاهد.... بعدش هم باید به فکر این باشیم که فردا صبح از کدوم در وارد دانشگاه شیم!کجا حراستش خوش خیم تره واگه ازم کارت خواستن ....بی خیال.

دلمان گرفته است. ماسک را می گیرم جلوی دماغم ونفس می کشم تا اشکم دراید وتلنگری شود برای اشکهای بعدیم....




+ نوشته شده در  88/08/16ساعت   توسط ترنج | 
گاز اشکاور تلخ بود

اما

ارزشش را داشت

لااقل فهمیدیم(تو) از (ما) می ترسی!!

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت   توسط رزا | 
با موجی ازترنم آن روزهای سبز

می رویم از طراوت آن روزهای سبز

گل میکند دوباره در آیینه خیال

سوسو زنان تجسم آن روزهای سبز

ای شب به میهمانی چشمان من بیا

ای از تبار مردم آن روزهای سبز

در ساغر نگاه عطشناک من بریز

یک جرعه از تبسم آن روزهای سبز

برگی اگرچه زرد به سویم روانه کن

از جنگل تفاهم آن روزهای سبز

امشب کنار دفتر رنگین خاطرات

من ماندم و توهم آن روزهای سبز

 این شعر رو تو ویژه نامه نوروز ۸۸ سروش خوندم(تو مطب دکتر دندانپزشک) لابد شاعر(آقای دکتر محمد رضا روزبه) از برنامه ریزای آشوبای اخیر بوده!واژه ی رمزم تقلب!حواسمون باشه فریب نخوریم!!!

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت   توسط رزا | 
این من نبودم که از گرمای تن تو

به عصیان پوچ ثانیه ها رسیدم

این من نبودم که در میان تارهای نقره فام گیسوانت

به بی ربطی احمقانه سیاهی ها و سفیدی ها خندیدم

این من نبودم که در میان بازوان ستبر تو

لذت بی شرمانه هم آغوشی را  چشیدم آری چشیدم!

هرچه می خواهی بگو

این من نبودم


 

 

 

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت   توسط رزا | 
وقتی 10 سالم بود زیاد اهل خاطره نوشتن واینجور حرفا نبودم. اما یادمه که 77/7/7 رو تو دفتر خاطراتم که نه چون دفتر خاطرات ندشتم .تو یه تیکه کاغذ ثبتش کردم. اونم به خاطر این بود که نیم رخ کلی در بارهی این روز حرف می زد .امروزم که یازده سال از 77/7/7 می گذره و ما مثلا کلی واسه خودمون بزرگ شدیم! مستقل واز این حرفا....به خودمون قول داده بودیم 88/8/8 خوبی داشته باشیم.

امروز ناهارو با هفتا دوست خوب که با خودم هشت نفر! می شدیم تو یه رستوران خوب صرف کردیم. گفتیم خندیدیم خوش گذشت کلی!!!بعدشم که کلی خیابونا رو دوریدیم!بعدم رفتیم سر قبر صمد بهرنگی.یکمی هم اونجا واسه صمد ژانگولر اجرا کردیم و یادگاری نوشتیم!!!بعدم همین...

واسه 99/9/9 هم قرار گذاشتیم!

یادمه خواهرم چند سال پیش برام تعریف کرده بود که با دوتا از دوستاش تو 88/8/8 قرار گذاشتن وبهم قول دادن که تو این تاریخ همدیگه رو تو پارک جلو دانشگاهشون ببینن!یکی دوساعت پیش که باهاش می چتیدم ازش پرسیدم که تو که امروز نمی تونستی بری سر قرار حداقل با دوستات صحبت کردی؟!اولا که خواهرم یادش نبود ونمی دونست که امروز 88/8/8 دوم اینکه باورش نمی شدکه قرار اونا یادمه....


کتاب "زمانی که یک اثر هنری بودم"اشمیت رو دارم می خونم. ازش خوشم اومد. کتاب جالبی بود. هیچ نقدی دربارهاش نخوندم. قبل از اینم که کتاب رو بخرم اسمش رو نشنیده بودم. باین حال  تا اینجا برام جالب بود.


همین دیگه!
+ نوشته شده در  88/08/08ساعت   توسط ترنج |