تبليغاتX
خلواره
زندگی یعنی چه؟

زندگی لحظه ای است بین تولد ومرگ.

مرگ چیه؟

مرگ وقتی است که همه چیز تمام میشود.

می بینی که هنوز سوال الیزابتا را فراموش نکرده ام.زندگی یعنی چه؟ ومن در طول ماها جوابی را جست وجو می کردم که بهتر از جوابی باشد که قبل از سفرم به ویتنام به او داده بودم.

ولی موفق به یافتن جواب دلخواهم نشدم.ایا نگرانی تشویش خود را برای طفلی گفتن درست است؟سعی داشتم این کار را بکنم ولی بعد فکر کردم داستان را با قصه هایی از خرگوش کوچولوها پروانه ها وفرشته های نگهبان تمام کنیم.داستان رابا گول زدنهای همیشگی تمام کنیم به او بگوییم کهوقتی به دنیا میایی دنیا را مانند معجزه ای پر از خوبی وپاکی به تو نشان می دهند وبعد که بزرگتر میشوی میفهمی که پروانه ها درابتدا کرم بودهاند که خرگوشها یکدیگر را می درند.که فرشته های نگهبان وجود خارجی ندارند.و چه می شد که حقیقت را از همان ابتدای تولدت برایت می گفتیم؟

......

فرانسوا زندگی یعنی چه؟

نمی دانم ولی گاهی از خود می پرسم ایا زندگی یک صحنه نیست که به دستور کسی در ان پرتاب می شوی وقتی در ان افتادی باید طولش را طی کنی وبرای طی کردن هزاران شکل وجود دارد.شکل هندی شکل امریکایی شکل ویت کنگ

_ وبعد که  ان را طی کردی؟

_وقتی یک بتر ان را طی کرده ای کافی است تو زندگی کرده ای از صحنه خارج می شوی ومیمیری.

_و اگر بلافاصله مردی؟

_فرقی نمی کند صحنه را طی کرده ای فقط کمی تندتر.زمانی که تو برای این طی کردن صرف میکنی مهم نیست.مهم این است که انرا خوب طی کنی.

_یعنی اینکه در سوراخ سوفلور نیفتی یعنی بجنگی مثل یک ویت کنگ/نگذاری خفه ات کنند .یعنی به چیزی ایمان داشته باشی وبه خاطرش بجنگی مثل ویت کنگ

_واگر اشتباه کنیم؟

_به درک مهم نیست.اشتباه کردن بهتر از هیچ کار نکردن است.

.....

_اره زندگی یعنی چه؟

_چیزی است که باید خوب پرش کرد. بدون انکه لحظه ای را از دست بدهیم.

حتی اگر وقتی که پرش میکنیم بشکند

_و اگر بشکند؟

_به هیچ دردی نمی خورد به هیچ دردی. وهمین.

                    "زندگی جنگ ودیگر هیچ"

                    "اوریانا فالاچی"

+ نوشته شده در  88/09/23ساعت   توسط ترنج | 
بعضی وقتا هست که دوست داری فکر کنی بنویسی اما نمی دونی درباره ی چی؟!نه اینکه دوروبرت چیزی نباشه واتفاقی نیفته!نه اتفاقا کلی بهانه ی کوچیک وبزرگ هست اما یه جورایی عادت کردی خودت رو بزنی به بی خیالی.شاید یکی از دلایلی که تعداد پستام کم شده. همین باشه!شاید هم که من زیادی تنبلم! ...............امروز یه روز سرد اما افتابیه . ومن روزای سرد وافتابیه زمستونی رو خیلی دوست دارم. یه چند روزی میشه که برگشتم خونه.دوتا امتحان سخت دارم که به لطف کودتاچیای کلاسمون هی عقب میافته.جزوه های فارما وگیاهم همینطوری بلاتکلیف وسط اتاق ولند ومن منتظرم ببینم که امتحان دو روز بعد هم کنسل میشه یا نه!

از دیشب شروع کردم دارم کتاب"زندگی جنگ ودیگر هیچ" اوریانا فالاچی رو می خونم.کتا ب با یه سوال شروع میشه:"زندگی یعنی چه؟"سوالی که یه دختر پنج ساله از اوریانا می پرسه!....نمی دونم چرا واسه خوندن این کتاب این همه دیر کردم.اخه اوریانا فالاچی یکی از شخصیتا ونویسندههای مورد علاقهامه. اولین کتابی که ازش خوندم جنس ضعیف بود .11سالم بود کتاب واسه مامانم بود. اون وقتا قایمکی می خوندمش. شاید یکم کوچیک بودم واسه خوندن همچین کتابی  !هنوز صبح تا شب تو کوچه دوچرخه سواری میکردم. هنوز ارایشگاه مردانه می رفتم ومدل موهام المانی بود. یه جورایی هنوز تو باغ نبودم!و "جنس ضعیف" یه جورایی برام حکم شروع رو داشت.با اینکه زیاد نمی فهمیدم و یجوری بهت زده شده بودم!

روز تولدم رزا بهم اس ام اس زده بود که"باورش سخته ولی داریم بزرگ میشیم"بعد من بهش گفتم :نه هنوزم زیاد بزرگ نشدیم! هنوز هم وقتی باهم هستیم میریم یه گوشه قایم میشیم وخوراکیامون رو یواشکی می خوریم!هنوز هم نگران اینم که عروسکام بهم حسودی نکنن! هنوز شبا با مانیا (خرسم) می خوابم!

اما حقیقتش اینه که واقعا بزرگ شدیم .حتی بیست رو هم رد کردم!الان دیگه خیلی چیزا رو راحت میفهم. شوکه نمیشم!اما ناراحتم میکنه. مشکلات جدی که ایندفعه وظیفهه ی منه که جمع وجورشون کنم!بزرگ شدم وبه جای ادمای خیالی و کارتونی دوروبرم یه واقعیتایی هستن یه کسایی هستن که باید به فکرشون باشم!تعجب می کنم که چرا چند سال پیش کلی عجله داشتم واسه بزرگ شدن؟!

بعضی وقتا به بعضیا حسودیم میشه مثلا ف.ص که باهمهی بزرگ شدنش انقدر بی دغدغه است که هنوز هم می تونه با کودک درونش کلی حال کنه!....بی خیال.

میرم ادامه ی کتابم رو بخونم وبه این نتیجه برسم که زندگی لحظه ای بین تولد ومرگ نیست!

+ نوشته شده در  88/09/10ساعت   توسط ترنج | 
یک ماسک ساده از همین هایی که این روزها خیلی از مردم برای جلوگیری از سرایت انفولانزا می زنند. باقیماندهی التهاب وشور چهارشنبهی من است. تنها فرقش این است که اگر این ماسک را جلوی دهان وبینیت بگیری هنوز هم اشکت را در میاورد .گلو وبینیت را می سوزاند. و شاید کمی از تلخی این روزها را حس  کنی.

با هم بودنمان خوب بود. قبول دارم. اما این روزهایم رنگی نیست. سبز نیست. بیشتر سیاه است. با خودم درگیرم.

یک علامت سوال لعنتی مدام در ذهنمان اینور واونور می رود که ایا ارزشش رو داره؟!

در حال حاظر تنها دلخوشیمان این است که نشسته ایم وناخن هایمان را رنگ می کنیم...یه رنگ جیغ اساسی شاید از حجم این سیاهی بکاهد.... بعدش هم باید به فکر این باشیم که فردا صبح از کدوم در وارد دانشگاه شیم!کجا حراستش خوش خیم تره واگه ازم کارت خواستن ....بی خیال.

دلمان گرفته است. ماسک را می گیرم جلوی دماغم ونفس می کشم تا اشکم دراید وتلنگری شود برای اشکهای بعدیم....




+ نوشته شده در  88/08/16ساعت   توسط ترنج | 
وقتی 10 سالم بود زیاد اهل خاطره نوشتن واینجور حرفا نبودم. اما یادمه که 77/7/7 رو تو دفتر خاطراتم که نه چون دفتر خاطرات ندشتم .تو یه تیکه کاغذ ثبتش کردم. اونم به خاطر این بود که نیم رخ کلی در بارهی این روز حرف می زد .امروزم که یازده سال از 77/7/7 می گذره و ما مثلا کلی واسه خودمون بزرگ شدیم! مستقل واز این حرفا....به خودمون قول داده بودیم 88/8/8 خوبی داشته باشیم.

امروز ناهارو با هفتا دوست خوب که با خودم هشت نفر! می شدیم تو یه رستوران خوب صرف کردیم. گفتیم خندیدیم خوش گذشت کلی!!!بعدشم که کلی خیابونا رو دوریدیم!بعدم رفتیم سر قبر صمد بهرنگی.یکمی هم اونجا واسه صمد ژانگولر اجرا کردیم و یادگاری نوشتیم!!!بعدم همین...

واسه 99/9/9 هم قرار گذاشتیم!

یادمه خواهرم چند سال پیش برام تعریف کرده بود که با دوتا از دوستاش تو 88/8/8 قرار گذاشتن وبهم قول دادن که تو این تاریخ همدیگه رو تو پارک جلو دانشگاهشون ببینن!یکی دوساعت پیش که باهاش می چتیدم ازش پرسیدم که تو که امروز نمی تونستی بری سر قرار حداقل با دوستات صحبت کردی؟!اولا که خواهرم یادش نبود ونمی دونست که امروز 88/8/8 دوم اینکه باورش نمی شدکه قرار اونا یادمه....


کتاب "زمانی که یک اثر هنری بودم"اشمیت رو دارم می خونم. ازش خوشم اومد. کتاب جالبی بود. هیچ نقدی دربارهاش نخوندم. قبل از اینم که کتاب رو بخرم اسمش رو نشنیده بودم. باین حال  تا اینجا برام جالب بود.


همین دیگه!
+ نوشته شده در  88/08/08ساعت   توسط ترنج | 
چند روزی هست که همش میخوام خوش باشم،یک جوراهایی سر خودم رو گرم کنم. اما همش یاد چیزایی می افتم که شاید نباید زیاد برام مهم باشن.امروز همش یاد بهنود بودم. بهنود شجاعی همون جوونی که چند روز پیش اعدام شد. کلا سعی می کردم زیاد بهش فکر نکنم اما نمی شد. واقعا نمی دونم یه جوونه۱۷ ساله که توی یه نزاع وبدون هیچ نقشه ی قبلی یکی رو می کشه قاتل واقعیه یا زنی که اگاهانه یه جوون رو پایه چوبه ی دار میفرسته اونم بعد از این همه اصرار وخواهش از طرف هزاران انسان ؟!تازه بعد اون همه سختی که بهنود کشید .دیدن جون کندن بیست تا ادم.....پنج  بار تا پای چوبه ی دار رفتن......وبعد اون خنده ی لعنتی....اخه بهنودم شصت وهفتی بود مثل من!ممنی که قرار فردا بیست ویک تا شمع رو فوت کنم به امید اینده،به امید فردا وزندگی بهتر!

گویا فردا قراره وارد بیست ودومین سال زندگیم بشم! برای خودم عجیبه! نشستم هر چی کارت ونامه تو این چند سال به مناسبت تولدم گرفتم رو نگاه کردم وخوندم .دنبال یه تفاوت بودم !یه نشونه که خیالم رو راحت کنه! که هنوز زیاد بزرگ نشدم! نتیجه زیادم بد نبود!هنوزم یه مشترکاتی با دوره های خردسالی ونوجوونی دارم.یه چیزایی عوض شده اما هنوز خیلی چیزا سر جاشه....

هنوزم موقع خواب عروسکم رو بغل میکنم.هنوزم نگران اینم که عروسکام بهم حسودی نکنن!هنوزم عاشق کارتونم.بازم چوبین رو دوست دارم .هنوز از برونکا می ترسم!هنوز قصه های مجید رو دوست دارم.هنوزم عاشق پاکن ومداد م!!هنوزم هر وقت که با رز هستیم .میریم یه گوشه قایم میشیم وهله هوله هامون رو یواشکی می خوریم.هنوزم وقتی بادکنک می بینم کلی ذوق می کنم.....

اره خوبه جای امیدواری هست هنوز....زندگی با همهی خوبی وبدیاش ادمه داره ومن خیلی خوشحالم که شانس بیست ودو ساله بودن رو داشتم.

الان ساعت یازده ونیمه....احتمالا ک نه مطمئنا ساعت ۱۲یه چنتا از دوستام تولدم رو تبریک می گن!

اهان اولین اس ام اس رسید.......

"عزیزم تولدت پیشاپیش مبارک ،خیلی خوابم میاد نمی تونم تا ۱۲ صبر کنم!"

.........دومی هم رسید....سومی....

 

 

 

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت   توسط ترنج | 
1.چرا همیشه من باید بکشم کنار تا تو رد شی؟!

2. برای اثبات هیچ بودن ما کوشیدن. با اینکه خودشان هیچ تر بودند.

3. با پوزخندی بر لب تنهایتان می گذارد تا  به آن"دو کلام حرف مردونه" معروفتان برسید.

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت   توسط ترنج | 
نه مماس میشویم

نه محاط

نه محیط



+ نوشته شده در  88/07/18ساعت   توسط ترنج | 
من تقصیری نداشتم باور کن! 




این سر درد لعنتی کلی حالمان را گرفته .همش به این موضوع فکر می کنم که اگه توموری چیزی باشه!!!چطوری باهاش کنار میام.


تو باورت شد مثل خیلی چیزهای دیگر!

خوشبختانه دروغ گوی خوبی هستم.


من ترسیده بودم. همین!

+ نوشته شده در  88/07/12ساعت   توسط ترنج | 

حالم بد نیست.یعنی هیچ وقت حالم بد نبوده. معمولا هر وقت که گفته هام حالم بد است وتمام ذهنم به هم ریخته یک جورهایی تمارض کرده ام. یا یک جور جلب توجه بوده یا بهانه ای برای اینکه دست از سرم بر دارند. اما خب مطمئنا حالم خیلی خوب هم نیست. کاملا  خنثی.تمام حواسم یکدیگر را خنثی می کنند. مثلا همین یکی دو ساعت پیش دلم می خواست گریه کنم. اما همزن یک جای دیگر ذهنمان یا مغزمان یا همان دلمان خواست که بخندد. ومن نه گریه کردم ونه خندیدم. خوب وبد بودن حا درونی من زیاد مهم نیست. چون این موضوع فقط به درون من و"ادمهای خودم "مربوط می شوند. وتا به حال خوب کنترلشان کرده ام. اما قضیه من با" دیگران" کمی فرق داد. من در ارتباط با "دیگران" معمولا ادم شاد وسرحال ومنطقی وبی خیال ومهربان و شاید در بعضی مواقع زود رنج و..... هستم. بایددر رابطه باا"دیگران "همیشه مواظب باشی که گاف ندهی . مثلا اگر یک جایی باید ناراحت شوی و یا عصبانی شوی  سعی کن همیشه این احساسات را بروز دهی. مثلا باید از شنیدن خبر فوت یکی از دوستان ناراحت شوی و یاکشتار مردم بی دفاع تو را متاثر کند.  و یا  شنیدن یک سری حرف ها و کار ها تو را عصبانی کند.مثلا اگر یک نفر کلی فحش ولیچار بارت کرد .بععد یکی هم زد دم گوشت اگر واستی ونگاش کنی وهیچ اثری از خشم بروز ندیعجیب به نظر می رسد.

اه! اینطوری به قضیه نگاه نکن!این اصلا از بد جنسی ودورو بودن ونقش بازی کردن نشات نمیگیره. اینها یه واقعیتهایی هستند که ما نها رو پذیرفتیم وبرایمان حکم ارزش راو دارند. و این احساسات است که ادم بودن ما را می سازد قانون کلی این است که" دیگران" باید تو را بپذیرند .

شاید قضیه ی این دیگران یکمی پیچیده شد. من معتقدم که ادم ها به دو دسته تقسیم می شوند. دیگران وه انچه که در ذهن ما است(ترجیح می دهم از "من "استفاده کنم )من اسم ادم های ذهن خودم را می گذارم"ادم های خودم". البته در بعضی مواقع "ادمهای خودم" و"دیگران" یه مشتراکاتی هم دارند. شاید یک جور همزاد هم باشند! اما نه همهشان!!!مثلا من می توانم یک سیلی اساسی روی صورت کسی بخابانم.(من این حق را دارم چون  او(کسی) ادم  من است ! اما در رابطه با "دیگران" که این "کسی" هم جزو انهاست نمی توانم این کار را انجام بدهم. چون کسی استاد من است!بر خلاف یکی از دوستان که" دیگران "را به "ادم های خودم" تبدیل می کند وانها را اکثرا تنبیه ومجازات می کند." ادمهای خود" من معمولا قلی از مجمو عهی "دیگران "ندارند. انها خیلی شخصی هستند.اما خب بعضی وقتها کنار امدن با انها هم سخت است .

فکر می کنم به اندازه ی کافی شرو ور گفتم!!! فعلا تر جیح می دم برم بازی استقلال و پرسپلیس رو ببینم.

+ نوشته شده در  88/07/10ساعت   توسط ترنج | 
کافیه  یکی از این بلاگای معروف وشلوغ رو باز کنم. اره یه چیزی مثل دوچرخه... یه شعر از ع.م مثل همیشه دوست داشتنی... مثل همیشه هیچ کامنتی نمی ذارم. میرم سراغ لینکای بلاگ. لینک پشت سر لینک. همینطوری بازشون می کنم. از اینجا به اونجا. حالا یه معجون درهم وعجیب وغریب دارم از فمنیسم ونهیلیسیم ومدرنیسم وادبیات وسیاستو طنز رو چپ وراست و تفکرات روشنفکری فسیل شده وفسیل نشده وشعر وسینما وخاطراتو..............سرمان گیج می رود! هر صفحه را که باز میکنم که بخونم. به اخر خط نرسیده حوصلهم سر می ره. می پرم روی یه شاخه دیگر(بلاگی دیگر).بی خیال این دوستان معروف بلاگر می شم .میرم سراغ دوستان خودمان. عجب ذهنی دارد و عجیب قلمی(با اینکه می دانیم یک کلمه از نوشته هایش راست نیست وطرف دروغ گویی بالفطره است  ) اما خب تحت تاثیر قرار می گیرم کلی.می رم روی پیام ها که بهش بگویم هی فلانی دروغ گوی کثیفی هستی،اما دروغ هایت را هم می شود یک جورهایی گورتش داد.

اما... کامنت های فلانی بسته است. واین یعنی این احتمالا اخرین پست فلانی بوده است.دلمان برای نوشته های فلانی تنگ می شود.

 

+ نوشته شده در  88/06/30ساعت   توسط ترنج | 
شنیر بس است دیگر، دست از این حرفهای بیهوده بردارید. شما اصلا حرف حسابتان چیست؟ گفتم:«کاتولیک ها مرا عصبانی میکنند، چون آنها انسان های غیر منصف هستند.» با خنده از من پرسید: و پروتستانها؟ «آنها هم با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض میکنند.» در حالی که هنوز می خندید پرسید: و کافرها چطور؟ «آنها هم حوصله ام را سر می برند، چون فقط درباره ی خدا صحبت می کنند!»

"عقاید یک دلقک" انصافا عنوان جالبی داره وخود اسمش یه جورایی وسوسه کننده است. یه مدتی بود که با هر کرم کتابی صحبت می کردم . معمولا ازم می پرسیدن "عقاید یک دلقک " رو خوندی؟! وقتی هم که می گفتم نه کلی تعجب می کردن که جدا نخوندی؟! بالا خره ما هم با اینکه زیاد رو مود نبودیم . نشستیم این کتاب رو خوندیم. خب با اینکه هانریش بل عزیز جایزه ی نوبل ادبی برده .و این کتاب به نوعی شاهکاره وکلی کتاب معروفیه وخیلی ها با هاش زندگی کردن!(به گفته ی یکی از دوستان)و....با این همه واسه من خیلی خسته کننده بود!!!واقعا یه جا هایی بود که فقط دوست داشتم که کتاب رو از وسط جرش بدم!(البته چون کتاب امانت بود این کار مقدور نبود) به قول یکی از دوستان اول باید هانس شینر رو درک کنی یعد کتاب رو بخونی!!! ومتاسفانه من اصلا هانس رو درک نمی کردم ونمی کنم! یک دلقک که به قول خودش تک همسره و عاشق زنی به اسم ماری. اخر سر هم نفهمیدم که چرا هانس عاشق ماری بود. به نظر من ماری خیلی وحشتناک بود .یه کاتولیک خسته کننده و وحشتناک که به طرز فجیعی شست وشوی مغزی شده وبه خاطر بی دین بودن هانس اون رو ترک می کنه! یه نکته ی جالب در مورد این کتاب این بود . که بیشتر افکار دلقک بود تا مکالمات . یعنی اول شخص داستان بیشتر فکر کرده بود تا حرف بزنه! در هر حال "عقاید یه دلقک رو تا اخر خوندم. حال یه کتاب دیگه واسه خوندن دارم. که اینطوری شروع میشه: تو داری شروع به خوندن داستان جدید ایتالو کالوینو اگر شبی از شب هلی زمستان مسافری می کنی.ارام بگیر .حواست رو جمع کن. تمام افکار دیگر را از سر دور کن.بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده درپس ابر نهان شود. اگر تلویزیون روشن است پس بهتر در را ببندی. فورا به همه بگو:(نه نمی خواهم تلویزیون تماشا کنم) .... ........................................................................................................................................... امروز یک سوال اساسی برایمان پیش امد.که ایا سرخ پوستان امریکا(اکثریت) در جایی غیر از قاره ی امریکا مثل سیستان وبلوچستان ویا مریخی جایی زندگی می کنند؟!

+ نوشته شده در  88/06/28ساعت   توسط ترنج | 
فقط دلم می خواست بخندم. همین!

 

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت   توسط ترنج | 
آخرشه.....

نمی دونم این اخرشه معروف اخر خوشی یا اخر بدبختی

چه فرقی می کنه.....من زیاد با اخرشه ها کاری ندارم. کاری هم نخواهم داشت. می خواد اخر خوشی باشه یا چه میدونم بدی وغم واینجور حرفا.تو کل زندگیم هیچ وقت احساس بدبختی نکردم. احساس خفن خوشبختی هم نکردم. داشتم می گفتم ...یه جورایی می ترسم از این اخرشه ها!به قول رز(تو یکی از پست های قدیمی) دوست دارم برگردم اول خط ،اول اولش شروع کنم به دویدن،تو مسیری که هیچ اخری نداشته باشه!


دلهره های کو چیک یه جایی تو دلم جا خوش می کنن،میشن جزوی از خودم .


یه سیگار مارک  مارل برو از تو پاکت برمی داره!با خونسردی میذاره گوشه ی لبش وبا کبریت روشنش می کنه!خیلی شیک وهنرمندانه دودش رو حلقه می کنه ومیفرسته بیرون!و من کلی حسودیم میشه!

 


مامان:چی کار میکنهی؟!

من: دارم بلاگم رو اپ میکنم!

مامان:سیاسی ننویسیا!


هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گور کن

 از بهای ازادی ادمی

  افزون باشد

     ا.بامداد

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/06/18ساعت   توسط ترنج | 

هر چقدر هم حالمان خوب باشد، هر چقدر هم که اوضاع بر وفق مرادمان باشد،یک چیزی ،بعضی وقتها یخه مان را می گیرد،نفسمان را بند می اورد،خلاصه اذیتمان میکند.

ما اسم این "چیز"لعنتی  مزاحم را می گذاریم یک جور سرگردانی مزمن که معمولا با ان حس فقدان همیشگی همراه است.

 

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت   توسط ترنج | 

در اولین فرصت بالا می اورم!

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت   توسط ترنج | 
نداشته هایمان زیادند

و نا گفته های مان

زیادتر

اما من هیچ نمی گویم

تا حرف حرف نیاورد!

 

+ نوشته شده در  88/05/23ساعت   توسط ترنج | 

لعنتی ها ،همه جا هستند!

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت   توسط ترنج | 
بی زمانی/ بی مکانی....

تقدیر رقم خورده است......

تقدیر رقم خواهد خورد

وقت باید بمیرد!

اینجا

انجا

حرکات محدود وتکراری

باز سر جای اول

انتظار

انتظار

گدو خواهد امد!


گدویی که نمی دانیم چیست وکیست نمی میرد تا وقتی ددی ها وگو گوها یی باشند که انتظارش را بکشند.

 

+ نوشته شده در  88/05/16ساعت   توسط ترنج | 
همسایه ها از زیارت بر می گردند

خیابان رنگ خون می گیرد

من از خون روی آسفالت میترسم

من از انفولانزای خوکی میترسم

اما

انها نه از خون می ترسند ،نه از انفولانزا،ونه حتی از توپولوف

انها قوی هستند

انها خوشحالند

انها شادند

انها به ارزویشان رسیده اند

انها خوب هستند

انها ......

 

+ نوشته شده در  88/05/07ساعت   توسط ترنج | 
عزیزم بیا خونه

نه مرسی دم در خوبه!

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت   توسط ترنج | 
پوزخند ،نیشخند،ریشخند

سه مرکبی که ما همیشه با انها مشکل داریم!فقط این را می دانیم که هر سه تاشان یک مایه های بدجنسی دارند!

+ نوشته شده در  88/04/16ساعت   توسط ترنج | 
پروردگارا
 
می دانم هستی

و خوب هستی

مهربان هستی

وبخشنده

اما

پیری بد دردیست

زمانه عوض شده است

ودستها  در بازار فراوان...

 

روی اتوماتیک تنظیمش کن

 بپر

و خلاص...!

 ««چارلز داوسین»»

+ نوشته شده در  88/04/13ساعت   توسط ترنج | 
هی فلانی

یادت باشد که تمام گریه کردن ها وناراحتی ها ونق زدن ها ونفرین ها وفال حافظ گرفتن هایت را در اتاقت  حبس کنی . هر چقدر می خواهی بشین وفکر کن وتجزیه وتحلیل کن وحتی می توانی غصه هم بخوری واز دست خودت وزمین وزمان بنالی .اما فلانی یادت باشد وقتی پایت را از اتاقت بیرون گذتشتی  باید همان قالب همیشگی را بگیری تا  کسی بهت نگوید که "هی فلانی ،تو دیگر چرا؟!"

هی فلانی وقتی که رفتی بیرون بخند ،لبخند بزن .هی فلانی مواظب باش که فراموش نکنی این حرف ها ی بی اهمیت کوچک! نباید تو را ناراحت کند. هی فلانی حواست باشد که گاف ندهی !یادت باشد که  تو با انها یک جورهایی فرق داری!!!یعنی می خواهی داشته باشی!هی فلانی می دانی که نمی خواهم این همه مستاصل ببینمت!

هی فلانی برو بیرون نفس بکش بخند به روی تمام دروغ های کوچک وبزرگ! و یادت نرود که تو هم یک جور هایی از انهایی ! تو هم می توانی دروغ بگویی وبخندی به رویشان !تو هم می توانی سعیت را بکن !فلانی  از دست خودت بیشتر از همه ناراحتی ،می دانم ! اما خب بی خیال ، قاعده ی بازی یادت رفته بود فلانی  می دانم! خب حواست باشد با جمع بودن اما تک بودن !ا الان خیلی چیزها را میدانی،خوبیش همین جاست!فلانی خیلی چیزها باید یادت باشد .مواظب باش اشتباه نکنی فلانی .......

فلانی می دانم که می توانی پوزخند بزنی به تمام فریب های کودکانه شان !

فقط این حرفهایی که گفتم یادت باشد فلانی عزیز ودوستداشتنی من!

 

 

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت   توسط ترنج | 
همیشه تو  روابطی که با آدمای دور وبرم داشتم ،مخصوصا دوستام سعی کردم اونا رو اون طوری که هستن قبول کنم!فکر می کنم این طوری هم کنتاکت ها و درگیری ها کمتر میشه !هم  اینکه  سرم به کار خودم گرمه ویک جورایی می تونم حریم  خصوصی خودم رو حفظ کنم!اما این قبول کردنها  ودرک کردنها  باعث شده که خیلیا هر کاری می خوان می کنن بعد که میفهمن یه جورایی گند قضیه در اومده .میگن " تو که درکم می کنی!" من هم باز سعی می کنم بی خیال شم وژست این رو بیام که این چیزایی سطحی برام مهم نیست!اما این دفعه واقعا رو مود نیستم .فکرش رو هم نمی کردم،متاسفانه این دوست لعنتی رو خیلی دوست دارم! نمی خوام که این چیزایی که دارم از این ور اون ور می شنوم حقیقت داشته باشه!کاش می دونست که دیگه نمی تونم این درو غهای کوچیک وبزرگش وفریب هاش و به عنوان جزئی از ذاتش بپذیرم! با یه "خب؟،اخلاقش اینه"گفتن از روش رد شم!واقعا لازم  نیست ونبود!کاش من اشتباه کرده باشم.دوست ندارم بعد  چند روز بیاد وبگه"درکم میکنی؟!"چون این دفعه واقعا مطمئن نیستم که درکش کنم!


+ نوشته شده در  88/04/09ساعت   توسط ترنج | 
تکه تکه شده ام

پاره های جدا از هم

ترس

تحسین

تنفر......


درد مشترک

بهانه ای برای مهربان بودن

برای فهمیدن....

وچه مهربان شده اند این روزها مردم

با هم بودن

همدرد بودن

هم غصه وهم قصه بودن


ما در لیست بدها وخوبهای ذهنمان ،اسم ان سید سبز را در میان خوبها جای دادیم!خوب یا بدش با خودمان!!!

+ نوشته شده در  88/03/30ساعت   توسط ترنج | 
آرامش....برخورد مسالمت امیز....برخورد مدنی..الله اکبر....ارامش...ارامش...ارامش...فردا.....بی بی سی ......صدای امریکا....اعتراض...خس وخاشاک.....ترس ترس ترس ترس ترس ترس....فیلتر فیلترفیلتر.....من  تو او ما شما فیلتر  فیلتر بیانیه... ترس ....

خون

خون خون........

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت   توسط ترنج | 
با اینکه حدس زدنش برام سخت نبود،قابل پیشبینی بود خیلی چیزا،اما اعتراف می کنم که بهت زده شدم.بهت زده مثل خیلیهای دیگه!اول می خواستم در مورد این موضوع(که واقعا نمی دونم اسمش رو چی بذارم)چیزی ننویسم!از کنارش رد شم .(مثل سعیی که دردنیای حقیقی می کنم!)اما خب نمیشد، نمی تونستم یک ماه از شور واشتیاق خودم  رو برای اینده بهتر برایهمه بودن،یک ماه از استدلالها وگفته هام رو انکار کنم.وبه جرات می گم این یه ماه جزو پویا ترین وزنده ترین لحظات زندگیم بود.جو فضا همه رو گرفته بود. اما این فضا طوری بود که می تونستم این ذهنییت رو داشته باشم که منم مهمم،که ما هم هستیم!اما دریغ وصد دریغ که خلافش ثابت شد!

امروز صبح زود از خواب بیدار شدم!با صدای خش خش امواج رادیویی!مامان سعی می کرد رادیو فردا رو بگیره!!هیچ کدوممون نمی تونستیم چیزی بگیم!همه بهت زده بودیم!مامان وبابا سعی می کردن به روی خودشون نیارن .واین مهم نیستن گفتنها وعادت کردیم هاو به ما چه ها شروع شد!من هم سعی می کردم که خودم رو به کوچه علیچپ  بزنم اما دست خودم نبود وضعیت ناجور تر از این حرفها بود!می خواستم خودم رو توجیه کنمکه اره اگه موسوی هم می اومد سر کار وضع که بهتر نمی شد!اما موضوع بزرگتر از این حرفها بود!مشکل شعور ما بود که به مسخره گرفته شده بود!تو اون ساعتهانمی تونستم شوخی یا جدی بودن قضیه رو درک کنم وضعیت انقدر ناجور بود که حتی مادر م بهم گفت برو یه کم گریه کن شاید اروم شی!الن که درک می کنم وضعیت همین مادر  وامثال مادرم رو تو۳۰سال پیش !چطور با اون دگرگونی بزرگ کنار اومدن!هیچ کس صداش در نمییاد .همه به طرز مشکوکی ارومند!می گفتم ،همینطوری حالم خراب بود تا با چندتا از دوستام صحبت کردم اونا هم دستکمی از من نداشتند!اما همه می خواستیم همدیگه رو اروم کنیم!همه عصبانی بودیم!اما کسی از اعتراض حرفی نمی زد!مثل همیشه منتظر بودیم یکی بیاد اعتراض کنه حقمون رو بگیره!(همون یکی که هیچ وقت از راه نرسیده)

تنها تریبون اعتراض فیس بوک بود وتا الانم هست!یکی از دوستان به نقل از مارکس(فکر میکنم)نوشته بود:تاریخ دو بار تکررار می شود یک بار به صورت تراژدی ،یکبار به صورت کمدی......

دوستان فیس بوکی همه عصبی بودند وهستند.....باب بای دموکراس......یکی بیاد به من بگه چیشده!....توهین به شعور ملت.....خندهی کثیف.......ننجونه منم تو انتخابات شرکت می کرد بیشتر ازیک درصد رای مییاورد..........

 همینطور در اتاق قدم میزنم عصبی وناراحت .نگاهمان به کتاب شوخی می افتد !کتاب رو برمی دارم وپشت نویس جلدش رو می خونم:

کار لودویک وان دیگران در دام شوخی که تاریخ با انها کرد تمام میشود:دام اواز ارمانشهر انها به زور راهی به دروازه های این بهشت برای خود گشودهانداما هنگامی که در با صدا پشت سرشان بسته می شود،خود رادر جهنم می یابند.وچنین وقتهایی حس می کنم تاریخ حسابی دارد می خندد......

+ نوشته شده در  88/03/23ساعت   توسط ترنج | 
این روزها کارمان شده است فکر کردن به همه چیز وهمه کس!(یکی از محسنات فرجه های امتحانی هم همین است،که عجیب فکر هایی به ذهنت می رسند)داشتیم می گفتیم همینطوری می نشینیم جزوه به دست وفکر می کنیم!به آینده کشور!این بلبشوی انتخابات!فکر می کنیم که ایا رییس جمهوری که می تواند فرق ریحان وعلف هرز را تشخیص بدهد !!!بهتر است یا رییس جمهوری که معتقد است ستاره مال شبهای سیاه اسمان است!یک جاهایی در ذهنمان هم هی شیطنت می کند و می بردمان یک جاهای دور ...دو سه سال پیش! که کنکوری بودیم و کتاب کنکور واین جور چیزها می خواندیم!یادش به خیر اندیشه سازان!چقدر دلمان تنگ شده برای نوشته های ف.میثمی وبهمن بازرگان.برای ان افتابگردانی که در اسطوره ها نماد حقیقت بود!ان وقت ها تصمیم داشتم بعد از کنکور ان مقدمه های زیبا را نگه دارم وبعضی وقت ها بهشان سر بزنم .که بعد تصمیممان عوض شد!)ان مقدمه ها اصلی ترین جز بودند(حیف بود که جدا شوند...

به این ماهی قرمز کوچولوی سفرهی هفتسینمان فکر می کنیم!که عجب حوصله ای دارد برای زندگی وما چقدر دوستش می داریم!!!به دلارا فکر می کنیم در اخرین لحظات زندگی............وسعی میکنیم که سمت وسوی فکرمان را تغییر دهیم به چیزهای خوب!فکر می کنیم که این روزها کلی به کوچولوها علاقه مند شده ایم!!!هر کوچولویی ما را به ابراز احساسات وا میدارد!حتی به رنگ ست تابستانیمان هم فکر می کنیم!به اینکه باید حال یکی دونفر رابگیریم....به اینکه ما دوست داشتیم فیلم نامه نویس شویم...به اینکه مادرمان عجب حس ششمی دارد...به گوشهی شکسته ی اینه...به سارا....به خیلی چیزها که نمی شود گفت وفقط اجازه داریم درباره اش فکر کنیم!!!..........................

به اینکه الان چقدر دوست دارم بروم دیوان شمس بخوانم:

باز امدم ،باز امدم از پیش ان یار امدم   /درمن نگر درمن نگر بهر تو غم خوار امدم

شاد امدم شاد امدم ،از جمله ازاد امدم/چندین هزاران سال شد تا من به گفتار امدم

 

+ نوشته شده در  88/03/21ساعت   توسط ترنج | 
آپ می کنم،همین حالا!

چون همین حالا موضوع زیاده!

همیشه موضوع زیاده

همیشه زندگی جریان داره،اما من یه خورده فراموشکارم!یادم میره گاهی اوقات ،

ویک جاهایی گم میشم بی خودو بی جهت!حتی یادم میره اونجاییکه گم شدم خود زندگیه!خود خودش!نه اینکه ندونم!فقط یادم میره!

گفتم که موضوع زیاده!اما من فراموش کرده بودم!مثلا ۱۰ روز دیگه امتحان دارم از نوع سخت!مناظره ی انتخاباتی ،بحث های داغ سیاسی،طیف سبز،بگم بگم؟!،چیز.....واینا.اما....

اما خوبه که یه ژوکری هست که به ادم یاد اوری کنه که ادم حسابی تو داری تو زندگی،زندگی می کن!

 

+ نوشته شده در  88/03/16ساعت   توسط ترنج | 
حرصم گرفت اساس!

واقعا چی فکر کرده بود!

 اما مهم نبود،اینبار حرفی برای گفتن داشتم!

+ نوشته شده در  88/03/07ساعت   توسط ترنج | 
باور کن لازم نیست هی توضیح بدهی ،بی خود و بی جهت! با این توضیح وتوجیهایت فقط اعصابم رو خط خطی می کنی عزیزم!وای کاش می دونستی که برام مهم نیست،کاش می دونستی که فرقی برام نداره.کاش اونقدر باهوش بودی که می فهمیدی سکوت من از ناراحتی نیست.فقط نمی خوام بشنوم!اما چه کنم که تو حتی متوجه این نگاه های عاقل اندر سفیه منم نمیشی!اشکالی نداره!شاید بشه یه جور دیگه خلاص شد!مطمئنا، شک نکن!

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت   توسط ترنج | 
زندگیمان بر اساس "همینطوری " می چرخد!

+ نوشته شده در  88/02/10ساعت   توسط ترنج | 
حتی منم می دونستم با اینکه غریبه بودم، با اینکه خودی نبودم.اما خودش نمی دونست! شاید یه روزی بفهمه.!ما من قبل از اون می دونستم با اینکه اشنا نبودم!
بدجنسیمان می گیرد هر از گاهی! ما که هیچ وقت ادعای خوب بودن نداشتیم!پس  بی خیال درد وجدان واینا!ماهم ادمیم خب
چرا ما همیشه اینقدر دیر به عمق فاجعه پی می بریم؟!حتما مترمان ایراد دارد!

+ نوشته شده در  88/02/05ساعت   توسط ترنج | 
این ادومایی که فکر می کنن مسوول همه چیز و همه کس هستن ، واقعا حالم رو بد می کنن،هیچ توجیهی ندارم واسشون مثل همین جک شفرد! با این کارای احمقانه اش که فکز می کنه باید همه رو نجات بده! وهی از جان گذشتگی می کنه!اما خب جک هم که باشی بعضی وقتها به ادم بودن بر می گردی!بعضی وقتهاست که عصبی می شی! می خوای جان لاک رو بکشی!ماشه رو هم می کشی! اما خب از شانست گلوله ای در کار نیست! همیشه البته (همیشه که نه بعضی وقت ها )این قهرمانهای قهرمان می مونن! وقتایی هم هست که بخت باهاشون یار نیست، مثل همین انا لوسیای بیچاره که شانون رو اشتباهی کشت!

پ.ن:من می خوام سیزنه پنج لاست رو ببینم!

 

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت   توسط ترنج | 
امروز کمرنگ می شوم!

فردا محو می شوم!


منتظرش بودم، منتظرش هستم،منتظرش خواهم بود.... اما عجیب که همیشه غافلگیر می شوم


 

 

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت   توسط ترنج | 
۱. تو این دو سه هفته ی پیش  دنبال تفریحات هیولاییم بودم! که نهایتش به یه وانت سواری چهل دقیقهای با دو ستان  ختم شد . و ما به این نتیجه رسیدیم که نهایت تفریحاتمون  باید این باشه که عین دخترای خوب بریم بیرون و یه چرخی بزنیم و حالا اگه خواستیم به خودمون حال بدیم بریم کافی شاپی ورستورانی و... وتا ساعت ۸ هم برگردیم خوابگاه! وبعد می تونیم بشینیم وفیلم ببینیم. خیلی خوش می گذره!

۲. بین یادداشت ها و دفتر مفترای قدیمم یه چیزای جالبی کشفیدم! من یه زمانی عشق فیلم نامه نویسی داشتم . واز قضا یکی دوتا هم ایده  تو ذهنم بود  که نوشته بودمشون . از یکی از این طرح هام خوشم اومد !  اسمشم گذاشته بودم " غم نان اگر بگذارد...." حالا فقط مونده یکی بیاد من رو کشف کنه !

۳.از فیلم "بنجامین باتن" دیوید فینچر خیلی خوشمان امد! یه نوزادی که پیر به دنیا می اد و ووقتی که پیر شد  نوزاد میشه و میمیره .......

۴.جیک جیک جیک؟

 

+ نوشته شده در  87/12/26ساعت   توسط ترنج | 
۱.این روزها حالمان خیلی خوب است! کلی هم کار داریم ! انرژیمان هم زیاد است ، اما یک جورهایی خسته ام.

۲. دلمان تفریح هیولایی می خواهد!

۳.سلام

خوبی؟

 (حالا تو هی بپیچون و جواب نده)

 Buzz!(مگه طرف ول کن ماجراست!)

حال دیگه با چراغ خاموش مییای بالا کلک!

این نرم افزار کشف invisible ها هم دردسری شده برایمان!

۴.با شعرهای لیلا فرجامی بسیار حال می کنیم!

آگهي سوپروَُمن

 

يك عدد سوپرومن به فروش مي رسد

(توليدي كارخانجات دفاع مذكر)

 

گاو نيست اما مي تواند شير دهد

هواپيما نيست اما مي تواند پرواز كند

اجاق نيست اما مي تواند غذا بپزد

يخچال نيست اما مي تواند تر و تازه نگه دارد

جارو برقي نيست اما مي تواند آشغال ها را ببلعد

آسانسور نيست اما مي تواند بالا و پايين برود

تخت تاشو نيست اما مي تواند روزها خم و در خود جمع شود

(جاي زيادي هم نمي گيرد)

كمد نيست اما مي تواند حجم تهي اش را پر و خالي كند

سيگار نيست اما مي تواند كشيده و دود شود

توالت نيست اما مي تواند همه زائدات خانوادگي تان را بپذيرد

كور و كر و لال نيست  اما مي تواند از قواي شنوائي و بينايي و گويايي اش صف نظر كند (موقت يا دائم)

فاحشه نيست

(اما در صورت نياز مي تواند در دوره اي فشرده اي تعليم ببيند)

سوپرومن است و مي تواند ضربان قلبش را با قلب شما تنظيم كند!

 

لطفا تنها كوك دست چپ سينه اش را

به هر سمتي كه عشق تان كشيد

بچرخانيد

بچرخانيد

بچرخانيد

بچرخانيد

بچرخانيد

آنقدر تا چراغ چشمك زني كه به جاي مغزش كاشته ايم سبز شود

 

+ نوشته شده در  87/12/02ساعت   توسط ترنج | 
*تا حالا کسی بهت گفته که چه لبخنده قشنگی داری؟!

آره

* پس من اولین نفری نیستم که کشفت می کنم؟!

نه

* اوکی

اههم

*هوا خیلی خوبه، دوست داری یکم قدم بزنیم؟!

 اره

 *این گلا خیلی قشنگن و نظرت چیه؟!

اره  قشنگن!

 *خسته شدی؟!

 نه

* خوبه

 *همیشه این همه کوتاه جواب می دی؟!

 اره

*اگه کاری نداری من دیگه برم؟!

نه

*خداحافظ

 بای

 دخترک زیرزیرکی می خنده....

پ.ن: ما شخصا خودمان اینقدرها هم بد جنس نیستیم! این پست به دعوت زاک گرامی نگاشته شده!(بابا ادبیات)

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت   توسط ترنج | 
همه چیزرا

هر چه که داده ای تحویل می گیری

از پدر ومادرم گرفته تا همین لبخندهای رنگ ورو رفته ای که فردا با شوری اشکهایم جایگزین می شوند

می گویند خدای خوبی هستی! اما قدرتمندی! هر چه را که داده ای پس می گیری!  فقط دوست داری دیده شوی ! جلب توجه کنی!من چطور دوستت داشته باشم؟! نمی خواهم ازتو بترسم! اما  می ترسم!

از این عجیب بودنت!

چرا این ادمهایت این همه لجبازند؟! همین ها که باهم خوبین؟! چرا نمی گذارند که به تو فکر نکنم؟! همش می گویند دعا کن .از خدا بخواه. تو که این همه بنده داری؟! بی خیال من شو! بگذار طبیعت کارش را بکند ! من هم با همین سیر طبیعی پیش می روم !دیر یا زود دنیایت را هم پس می گیری ..........

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت   توسط ترنج | 
امشب  mbc persia یه فیلمه خیلی دیدنی وجالب پخش کرد به اسمهhouse of 9.من شخصا کلی حال کردم.نه نفر ادم که به جز یه زوج هیچ شناختی از هم ندارن ،و هر تیپی هم بینشون پیدا میشه (کشیش ،بیکار ، هنرمند، پلیس ،خواننده،طراح،سفید،سیاه و...)به صورت نا خئاسته وارد یه خونه میشن!یه جورایی دزدیده میشن!اینا بعد از اینکه وارد این خونهی عجیب غریب میشن!یه صدایی بهشون می گه که از این خونه فقط یک نفر خارج میشه واون یه نفر هم پنج میلیون دلار هم برنده می شن وبقیه (۸ نفر دیگه) همه میمیرن!و بعد این صدا هم قطع میشه! این خونه هیچ راهی به بیرون نداره وسعی این افراد هم برای پیدا کردن راه نجات بی فایدهاست .اونا هیچ چیزی از کار گردان این ماجرا نمی دونند! اما خدای اونها! هم تصویرشون رو می بینه وهم صداشون رو می شنوه!بعد از اینکه تلاش های اونا راه به جایی نمی بره شروع به دشمنی با هم می کنن! وکم کم همدیگه رو می کشن! در اخر دختر رقصنده که به کاره کسی  کاری نداره زنده می مونه !وقتی نفر هشتم هم کشته میشه! یه در که فضای بیرونش پر از نوره باز میشه! طببیعتا لیا از این در میره بیرون ودره پشت سرش بسته میشه ! توی راه رو هم یه ساک مشکی احتمالا پر پول هست! اینجاست که می خوای یه نفسه راحت بکشی! اما وقتی لیا از راهرو می گذره وارد یه سالن میشه که اونجا ۵ نفر با لباس وقیافهی خون الود ووحشت زده نشستن و همشون هم یه ساک مشکی بغل کردن!بازی ادامه داره......

پ.ن: بیماری اسکیزوفرنی بازگشت به ذهن دوجایگاهیه ! وقتی که سرعت انتقال اطلاعات از نیم کره ی راست به نیم کرهی چپ کند میشه!(این به اون ربطی نداشت)!

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت   توسط ترنج | 

بیخودی این ور واونورو نگاه نکن.بی خودی حرف تو حرف نیار!راهت رو دور نکن عزیزم! این لبخند ملیحت که فکر می کنی خیلی اغوا گرانه  ورمانتیکه دیگه حالم رو بهم می زنه!درسته که تو همونی ! هیچ تغییری نکردی!اما من عوض شدم!دیگه حرفات ونگاهت و...با منطقم جور در نمیاد! تو به اندازه ی کافی کم هستی ! ومن کمترت می کنم! اما تو ابله تر از اینی که این چیزا رو بفهمی!چیه؟! فکر کردی عذاب وجدان می گیرم؟! زهی خیال باطل!!! من یه گناهکار ازلیم ! این چیزا اصلا ناراحتم نمی کنه! مهم نیست ! می دونی مشکلت چیه؟! ...همون حرفای تکراری...اره! یکنواخت شدی برام! هیچ وقت عوض نمیشی! بالا پایین نداری !بی خیال این حرفا .....

پ.ن: ساعت ۱۲:۱۲ دقیقه میباشد! یکی داره بهم فکر می کنه!

پ.ن:  این روزا دارم کتاب "خاستگاه اگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی "رو می خونم ! کلی باید فکر کنم!

پ.ن: ما این روزها خیلی بد جنس شده ایم!

پ.ن:این عکس فتو شاپی نیست.

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت   توسط ترنج | 
۱.Rhخونش را هم که تعیین می کرد ،گفت  منفیه! می دونم!عمرا مثبت باشه!راست هم می گفت منفی بود ! ما دلمان به شدت برای این Rh منفی تنگیده! برای خودش وجسارتش وایده هایش که مخصوص خودش بود وهست!

۲.ما به شدت منتظر سال ۲۰۱۰ هستیم!تا "آلیس در سرزمین عجایب" تیم برتون رو ببینیم! با بازی جانی دپ  عزیز

۳.ما امروز کشفیدیم که پریزیدنت اوباما هم چپ دست می باشند! باز هم یه رئیس جمهوره چپ دست امریکایی!

۴.ما دوست نداریم حس بعضی از ادمای دور وبرمون رو داشته باشیم! که بعد از یک عمر زندگی فکر می کنند همه چی رو باختن!

۵.دندان درد امانمان را بریده ،اما همچنان به روی خودمان نمی آوریم!

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت   توسط ترنج | 
دیشب به شدت هوس فیلم کرده بودیم! و چون هیچ dvd جدیدی هم نداشتم! به کانال mbc persia مراجعه نمودیم. خلاصه نشستیم (با خواهرم!) فیلم رو نگاه کنیم! فیلمه شروع جالبی داشت ! اول با قایق رانی 3تا زن توی رودخونه شروع شد .بعد یه تصادف .... خلاصه 6 نفر دوست تصمیم می گیرن واسه تفریح برن غار نوردی! تا اینجاهی کار عمرا فکرش رو نمی کردیم که این فیلم ترسناک باشه!!!یهو غافلگیر شدیم!ترسیدیم اما نه زیاد .صحنه های خون وخون ریزیش زیاد بود. اخر سرهم که شخصا نگرفتم اخرش چی شد؟!کلی هم گفتیم که این فیلم  رو کدوم ادم بی کاری ساخته؟!کی اخه میره سینما همچین چیزی رو ببینه؟!!! خلاصه رفتیم یک سرچی تو googleکردیم دیدیم بابا این فیلم the descent کلی فیلم معروفی بوده وجزو 3تا فیلم برتر تاریخ سینمای وحشت بوده وکارگردانشم نیل مارشال معروفه وهفتا جایزه برده!!! کلی هم پرفروش بوده !تازه خیلیها هم نوشته بودن که پایان فوقالعادهی داشته!!! و گویا مشکل از گیرنده های ما بوده! من شخصا ژانر وحشت رو دوست دارم !اما فضای خون وخون ریزی رو نه!!!فقط بی خود حالمان را بد می کند!با فیلمای روح دار بیشتر حال می کنیم! مثل کینه وحلقه! (انصافا این ژاپنی ها در سینمای وحشت استاد می باشند!) وشاهکار the others!
همچنان فیلم خونمان پایین امده!اما بعد از امتحانات!قراره یک حال اساسی به خودمان بدهیم !با این lost معروف!


+ نوشته شده در  87/11/06ساعت   توسط ترنج | 
برگشششششتتتتممممممم!

بالاخره هفته ی عذاب اور بی اینترنتی به پایان رسید!ومن به اغوش گرم دنیای مجازی برگشتم!


این امتحانای اخر ترم خیلی نا جوره! مخصوصا واسه ادمایی درس نخونی مثل من! درس نخوندنش به کنار! این وجدان درد لعنتی حالمان را بیشتر میگیره! درنتیجه هیچ کار مفید دیگری هم انجام نمی دهیم!همینطوری بی کاریم الکی .... 

فر موهایمان دارد باز می شود ! وباز هم به همان حالت دسته جارویی قبل بر می گردد!و ما دست این موها ماندهایم که هر بلایی سرش می اوریم بازهم صاف صافست! خداوندا به این موهای ما اندکی حالت عطا بفرما!

 


+ نوشته شده در  87/11/04ساعت   توسط ترنج | 
می خواهم خودی نشان بدهم!

خیلی تکراری شده ام ! برای خودم که نه !برای شما !

ما که تمام بازیهایمان تمام خودمان پنهانی است!

می خواهم خودی نشان بدهم !

تاز میشوم برایتان .......

+ نوشته شده در  87/10/26ساعت   توسط ترنج | 
دوست ندارم نیم خط باشم.

سر گردانم این طوری!

یا تمامم کن .عادت می کنم!

یا ان تکه ی سنگینم را ان نقطهی سیاه لعنتی را÷اک کن.............

قد می کشم میروم از هر جا!



+ نوشته شده در  87/10/20ساعت   توسط ترنج | 
چرا این ردبول لعنتی به ما بال نمی دهد؟!

+ نوشته شده در  87/10/16ساعت   توسط ترنج | 
همینطوری بیکار نشسته بودم  که یه لخظه به ذهنم رسید که چرا می گویند:

فلانی دروغ می گوید مثل سگ!

اخه مگر سگها دروغ می گویند؟!

بعد به یک جای دیگر ذهنمان رسید ، وقتی ماهی ها می توانند عاشق شوند! لاک پشتها پراز کنند! اسبها مست شوند! حتما سگها هم می توانند دروغ بگویند!

یک خورده بعد در یک جای دیگر مغزمان که احتمالا همان قشر خاکستری مخمان (یا یه همچون جایی) می بود پردازش شد که این به اون ربطی نداره!

نکته ی اخلاقی: هیچ وقت مثل سگ دروغ نگویید تا عاقبت به خیر شوید!

 توصیه ی خواهرانه!: هیچ وقت به قسمتای مختلف مغزتان فشار نیاورید تا دچار کنتاکت نشوند!

پ.ن: کلی باحال می شود اگر فیلمی به اسم " مگرسگها دروغ می گویند؟! "ساخته شود!

+ نوشته شده در  87/10/13ساعت   توسط ترنج | 
۱.این جو(با فتحه ج خوانده شود) هم بی خییال ما نمی شود ، همش یک جورهایی سعیش را می کند بگیردمان اساس! عجب گیری افتاده ایم ها!

۲.این روزها انقدر بعضی ها را دور زدهایم که سرمان گیجدن گرفته.

۳.اماندا بینز خون دوستان پایین امده بود .دیشب برای شونصدمین بار she is the man را دیدم! این اماندا هم سمبلی شده برایمان!

۴.با تمام حواس پنج گانه وحتی شش گانه ام ور رفتم! که اندکی حس درس خواندنمان بیاید ! اما ای دریغ .....

تمام امیدمان به این خدای خوب ومهربان که قادر متعال نیز هست، میباشد  که  بیاید ویک حالی به ما بدهد شاید.....

+ نوشته شده در  87/10/12ساعت   توسط ترنج | 
با ترکیب ؟ و ! بسیار حال می کنم!  ترکیب زیباییست .
+ نوشته شده در  87/10/09ساعت   توسط ترنج |