تبليغاتX
خلواره
گاز اشکاور تلخ بود

اما

ارزشش را داشت

لااقل فهمیدیم(تو) از (ما) می ترسی!!

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت   توسط رزا | 
با موجی ازترنم آن روزهای سبز

می رویم از طراوت آن روزهای سبز

گل میکند دوباره در آیینه خیال

سوسو زنان تجسم آن روزهای سبز

ای شب به میهمانی چشمان من بیا

ای از تبار مردم آن روزهای سبز

در ساغر نگاه عطشناک من بریز

یک جرعه از تبسم آن روزهای سبز

برگی اگرچه زرد به سویم روانه کن

از جنگل تفاهم آن روزهای سبز

امشب کنار دفتر رنگین خاطرات

من ماندم و توهم آن روزهای سبز

 این شعر رو تو ویژه نامه نوروز ۸۸ سروش خوندم(تو مطب دکتر دندانپزشک) لابد شاعر(آقای دکتر محمد رضا روزبه) از برنامه ریزای آشوبای اخیر بوده!واژه ی رمزم تقلب!حواسمون باشه فریب نخوریم!!!

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت   توسط رزا | 
هه هه چه تکراری!!!!!!!!

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت   توسط رزا | 
یه هیجان کاذب همه ی وجدمو گرفته!یه اشتیاق غیر قابل توصیف که می دونم آخرش افسردگیه و سرخوردگی! می دونم همه چی می گذره. احساسات منم می گذرن. 

تنهایی گلومو فشار می ده و از حسادت رنگم کبود شده! کی گفته من باید منتظر باشم؟ این احساس لعنتی حقارت تو اوج اعتماد به نفسم دست از سرم بر نمی داره.من انتخاب کردم بارها ولی چرا  کسی به انتخاب من اهمیت نمی ده؟ میگن دل به دل راه داره دل من ولی بن بست انگار!

از همه چیز که بگذرم بازم یه چیز باقی می مونه :زمان!!!!!!تا چند ماه دیگه قراره ۲۰ تا شمع رو یه نفس خاموش کنم به نظرت نفس کم نمی یارم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت   توسط رزا | 
من زندم باور کنید!!!! نمی خوام زنده زنده بسوزم. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  87/04/29ساعت   توسط رزا | 
کاش می شد که برگردیم به اول خط.بعد دست های هم را بگیریم و تا آخر خط بدویم.

کاش می شد در چشمان هم خیره شویم و جز رنگ نبینیم و بعد تا آخر پلک نزنیم و اگرهم  خسته شدیم فقط اشک بریزیم.

کاش می شد تا ابد حرف بزنیم بدون اینکه لب از لب بگشاییم.

کاش من این قدر سخت نبودم و تو این چنین نایاب!

کاش بودی ولی افسوس که من تا ابد خواب می بینم!!!!

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت   توسط رزا | 
سلام.۲۱ این ماه یعنی اردیبهشت هم داره نزدیک می شه. روزی که فکر می کنم واقعا باور کنم تجربه ی کنکور رو پشت سر گذاشتم و حالا یه دانشجو ام. داشجوی مهندسی معماری دانشگاه هنر تبریز.  واقعا برام جالبه! سال پیش چقدر به این موضوع فکر می کردم و حالا با آغاز نمایشگاه خیابانی معماری اونم تو محوطه بازار کبود به این نتیجه رسیدم که هر چه قدر هم همه چیز ناراحت کننده باشه هنوزم میشه یه روزنه هایی هر چند کوچک برای ادامه دادن و موندن پیدا کرد(گرچه چاره ای هم جز موندن نیست!).  بگذریم!

از همه ی کسایی که دوست دارن یا فکر می کنن که می تونن دوست داشته باشن دعوت می کنم از شنبه ۲۱ اردیبهشت تا ۳۱ همین ماه در محوطه ی بازار کبود(جنب مسجد کبود)سری به ما بزنن. خود من یک شنبه از ساعت ۱۲ ظهر به بعد اونجام. با دیدن و آشنایی با تک تکتون خوشحال می شم. باور کنید!!!!!

حالا می تونم با یه امید تازه و قوی بگم:با همه ی محدودیت ها و تو ذوق زدن ها این جا بازهم چراغی روشن است!

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت   توسط رزا | 
پسا پس روز معمار بر خودم و کلیه ی داشجویان و دانش آموختگان این رشته مبارک!

با تشکر!!!!!!

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت   توسط رزا | 
من دلم پره.خیلی. ولی خسته نیستم. نه دلم شکسته و نه زندگی برام سخت شده. که برعکس همه چیز قشنگ و دلنشینه. دنیا از همیشه زیباتره و آسمون از همه وقت صاف تر راستی تازگی ها متوجه شدم که ستاره ها برام چشمک می زنن! ولی...بازم دلم پره .پر از گریه؟ نه فکر نمی کنم . شاید این امید که دلم رو پر کرده! امیدم به آفتاب نیست که برفا رو آب کنه.چون برای کسی که سرش زیر برفه همه چی سفید و قشنگه و من حق ندارم قشنگ دنیای اون رو با قشنگ دنیای خودم مقایسه و داوری کنم. دنبال مقصر هم نیستم. چون می دونم که تو بازی زندگی همه مقصر یا به عبارت بهتر تاثیر گذاریم. و باید همین طور هم باشه. ولی واقعا نمی دونم دلم از چی پره؟؟!!

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت   توسط رزا | 
مشکل؟ مشکل منم. من. زن بودن مشکل من نیست. مشکل هیچ کس نیست. کسی هم از وجود زنا ناراضی نیست. مشکل درک کردن و فهمیدنه. مشکل (آگاهی)یه. تا وقتی سرتو کردی زیر برف و نه می بینی و نه می شنوی همه چی حله . وای از روزی که برفا آب بشن!وای...

 

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت   توسط رزا | 
خسته می شی. کم می یاری. شاید گریه کنی یا اگه اعتماد به نفس بالایی داشته باشی داد میزنی . همه همه ی اینا رو تجربه کردیم. من بیشتر. تو بیشتر.چه فرقی می کنه؟ ولی مهم اینه که کی زودتر یادش می ره؟ کی زود تر همه چی رو فراموش می کنه و یادش نمی ره که داره توی (زندگیِ )زندگی می کنه نه توی کتاب رمان. من که دوست دارم تو این مورد اول باشم!
+ نوشته شده در  87/01/28ساعت   توسط رزا |