تبليغاتX
خلواره - شوخی
با اینکه حدس زدنش برام سخت نبود،قابل پیشبینی بود خیلی چیزا،اما اعتراف می کنم که بهت زده شدم.بهت زده مثل خیلیهای دیگه!اول می خواستم در مورد این موضوع(که واقعا نمی دونم اسمش رو چی بذارم)چیزی ننویسم!از کنارش رد شم .(مثل سعیی که دردنیای حقیقی می کنم!)اما خب نمیشد، نمی تونستم یک ماه از شور واشتیاق خودم  رو برای اینده بهتر برایهمه بودن،یک ماه از استدلالها وگفته هام رو انکار کنم.وبه جرات می گم این یه ماه جزو پویا ترین وزنده ترین لحظات زندگیم بود.جو فضا همه رو گرفته بود. اما این فضا طوری بود که می تونستم این ذهنییت رو داشته باشم که منم مهمم،که ما هم هستیم!اما دریغ وصد دریغ که خلافش ثابت شد!

امروز صبح زود از خواب بیدار شدم!با صدای خش خش امواج رادیویی!مامان سعی می کرد رادیو فردا رو بگیره!!هیچ کدوممون نمی تونستیم چیزی بگیم!همه بهت زده بودیم!مامان وبابا سعی می کردن به روی خودشون نیارن .واین مهم نیستن گفتنها وعادت کردیم هاو به ما چه ها شروع شد!من هم سعی می کردم که خودم رو به کوچه علیچپ  بزنم اما دست خودم نبود وضعیت ناجور تر از این حرفها بود!می خواستم خودم رو توجیه کنمکه اره اگه موسوی هم می اومد سر کار وضع که بهتر نمی شد!اما موضوع بزرگتر از این حرفها بود!مشکل شعور ما بود که به مسخره گرفته شده بود!تو اون ساعتهانمی تونستم شوخی یا جدی بودن قضیه رو درک کنم وضعیت انقدر ناجور بود که حتی مادر م بهم گفت برو یه کم گریه کن شاید اروم شی!الن که درک می کنم وضعیت همین مادر  وامثال مادرم رو تو۳۰سال پیش !چطور با اون دگرگونی بزرگ کنار اومدن!هیچ کس صداش در نمییاد .همه به طرز مشکوکی ارومند!می گفتم ،همینطوری حالم خراب بود تا با چندتا از دوستام صحبت کردم اونا هم دستکمی از من نداشتند!اما همه می خواستیم همدیگه رو اروم کنیم!همه عصبانی بودیم!اما کسی از اعتراض حرفی نمی زد!مثل همیشه منتظر بودیم یکی بیاد اعتراض کنه حقمون رو بگیره!(همون یکی که هیچ وقت از راه نرسیده)

تنها تریبون اعتراض فیس بوک بود وتا الانم هست!یکی از دوستان به نقل از مارکس(فکر میکنم)نوشته بود:تاریخ دو بار تکررار می شود یک بار به صورت تراژدی ،یکبار به صورت کمدی......

دوستان فیس بوکی همه عصبی بودند وهستند.....باب بای دموکراس......یکی بیاد به من بگه چیشده!....توهین به شعور ملت.....خندهی کثیف.......ننجونه منم تو انتخابات شرکت می کرد بیشتر ازیک درصد رای مییاورد..........

 همینطور در اتاق قدم میزنم عصبی وناراحت .نگاهمان به کتاب شوخی می افتد !کتاب رو برمی دارم وپشت نویس جلدش رو می خونم:

کار لودویک وان دیگران در دام شوخی که تاریخ با انها کرد تمام میشود:دام اواز ارمانشهر انها به زور راهی به دروازه های این بهشت برای خود گشودهانداما هنگامی که در با صدا پشت سرشان بسته می شود،خود رادر جهنم می یابند.وچنین وقتهایی حس می کنم تاریخ حسابی دارد می خندد......

+ نوشته شده در  88/03/23ساعت   توسط ترنج |